او سرش را به طرف پنجره ای متمایل کرد، که نور خورشید روی آن تابیده بود. «پنجره را می بینی؟ تو می توانی هر وقت که دلت بخواهد بیرون بروی. می توانی روی آن قطعه زمین بالا و پایین بدوی و از فرط شور و هیجان به مرز دیوانگی برسی. من نمی توانم این کارها را انجام بدهم. من نمی توانم بیرون بروم. من قادر به دویدن نیستم. من بدون ترس از وخامت بیماری ام قادر نیستم روی آن قطعه زمین باشم، اما یک چیزی را می دانی؟ من بیشتر از تو قدر این پنجره را می دانم.»
قدر پنجره را می دانی؟
بله. من هر روز از این پنجره به بیرون نگاه می کنم. متوجه تغییرات درختان می شوم، و قدرت وزش باد. درست مانند این است که من گذر زمان را از میان شیشه پنجره می بینم. از آنجایی که می دانم دیگر تقریبا زمان من سپری شده، به سمت طبیعت کشیده شده ام، طوری که برای اولین بار دارم آن را می بینم.»
موری سکوت اختیار کرد. لحظاتی چند هر دوی ما فقط به بیرون از پنجره نگاه کردیم. کوشیدم آن چه را ببینم که موری می بیند. کوشیدم با آهسته کردن حرکات زندگیم، گذر زمان و فصول را ببینم.
موری اندکی سر خود را پایین تر و به طرف شانه اش برد. موری سؤال کرد: «امروز وقتش است پرنده کوچولو؟ امروز وقتش است؟ »
دلایل نامه ها از گوشه و کنار جهان هم چنان به سوی موری سرازیر بود، به لطف برنامه های «نایت لاین». موری وقتی که حال و حوصله نامه خواندن داشت در کنار دوستان و اقوام می نشست - کسانی که برای برگزاری جلسات نامه نگاری دور او جمع می شدند - و پاسخ های خود را برای آنها دیکته می کرد.
قدر پنجره را می دانی؟
بله. من هر روز از این پنجره به بیرون نگاه می کنم. متوجه تغییرات درختان می شوم، و قدرت وزش باد. درست مانند این است که من گذر زمان را از میان شیشه پنجره می بینم. از آنجایی که می دانم دیگر تقریبا زمان من سپری شده، به سمت طبیعت کشیده شده ام، طوری که برای اولین بار دارم آن را می بینم.»
موری سکوت اختیار کرد. لحظاتی چند هر دوی ما فقط به بیرون از پنجره نگاه کردیم. کوشیدم آن چه را ببینم که موری می بیند. کوشیدم با آهسته کردن حرکات زندگیم، گذر زمان و فصول را ببینم.
موری اندکی سر خود را پایین تر و به طرف شانه اش برد. موری سؤال کرد: «امروز وقتش است پرنده کوچولو؟ امروز وقتش است؟ »
دلایل نامه ها از گوشه و کنار جهان هم چنان به سوی موری سرازیر بود، به لطف برنامه های «نایت لاین». موری وقتی که حال و حوصله نامه خواندن داشت در کنار دوستان و اقوام می نشست - کسانی که برای برگزاری جلسات نامه نگاری دور او جمع می شدند - و پاسخ های خود را برای آنها دیکته می کرد.