نام کتاب: سه شنبه ها با موری
هستم که تا به حال دیده ای! »
در چند سالگی؟
شصت سالگی» پس خوش بین بودی.
چرا نباشم؟ همان طور که گفتم، هیچ کس واقعا باور ندارد که می میرد.»
من گفتم، اما همه حداقل یک نفر را می شناسند که مرده باشد. چرا اندیشیدن در مورد مرگ تا این حد دشوار است؟
موری ادامه داد: برای این که اکثر ما گویی در خواب به این طرف و آن طرف می رویم. (راه رونده در خواب) ما حقیقتا دنیا را تمام و کمال تجربه نمی کنیم، و چون بین عالم خواب و بیداری قرار داریم، اعمالی را انجام می دهیم که به صورت اتوماتیک وار فکر میکنیم باید انجام بدهیم.»'
و رویارویی با مرگ همه این مواضع را تغییر می دهد؟
«اوه، بله. تو از همه مشغله هایت دور می شوی و روی ضروریات تمرکز می کنی. وقتی به این ادراک میرسی که خواهی مرد، به همه مسائل با دید متفاوتی نگاه میکنی.»
موری آهی اسف بار کشید. «چگونه مردن را یاد بگیر تا چگونه زیستن را یاد بگیری.»
در آن لحظه متوجه شدم که دیگر موری دچار لرزش دست هم شده است. عینک او روی گردنش افتاده بود و وقتی می خواست آن را روی چشمانش قرار دهد، به طرف شقیقه هایش شر می خوردند. مانند کسی بود که سعی دارد در تاریکی عینکش را روی چشمان شخص دیگری بگذارد. بالای سرش رفتم تا کمک کنم دسته های عینک پشت گوش هایش قرار بگیرند.
١. ناخودآگاه، ناآگاهانه، به طور ماشینی و اجباری، نه اختیاری و آگاهانه و انتخابی کاری را انجام دادن.

صفحه 94 از 216