داشت. فکر چارلی این بود که بتواند برای موری کاری پیدا کند.
موری به محض ورود به کارخانه احساس کرد که درون دیوارها زندانی شده. هوای داخل کارخانه تاریک و داغ بود. پنجره ها پوشیده شده بود از چرک و کثافت؛ و دستگاه های بسیار بسیار فشرده شده در کنار هم، مانند چرخ های قطار تند و تند می چرخیدند و کار می کردند. موهای خز در هوا پرواز می کردند، هوا به شدت غبار آلود بود، کارگرها سوزن به دست خم شده بودند و پوست های خام را به همدیگر می دوختند، این درحالی بود که سر کارگر مدام در میان آنها که ردیف ردیف در کنار هم قرار داشتند - راه می رفت و با صدای بلند سر آنها فریاد می کشید که تندتر و تندتر کار کنند. نفس کشیدن برای موری واقعا سخت بود. موری در کنار پدر خود ایستاده بود و از ترس می لرزید. خداخدا می کرد که سرکارگر سر او فریاد نکشد.
در فاصله تنفس برای صرف ناهار، چارلی موری را نزد سرکارگر برد و او را جلوی سرکارگر هل داد. پرسید که آیا کاری هست که پسرش انجام دهد. اما برای کارگرهای بزرگسال هم کار نبود، چه برسد به یک بچه. هیچ کس هم که کارش را ول نمی کرد.
آن موضوع برای موری حکم یک امداد غیبی را داشت. او از کارخانه متنفر بود. و بار دیگر سوگندی یاد کرد که تا آخرین لحظه زندگی اش نیز به آن وفادار ماند: هرگز شغلی را انتخاب نکند که به واسطه انجام آن به استثمار دیگری بپردازد، و هرگز به خودش این اجازه را ندهد که از عرق جبین دیگران پول دربیاورد. اوا از او پرسید:
چه کار می خواهی بکنی؟ » موری پاسخ داد: نمی دانم.»
موری به محض ورود به کارخانه احساس کرد که درون دیوارها زندانی شده. هوای داخل کارخانه تاریک و داغ بود. پنجره ها پوشیده شده بود از چرک و کثافت؛ و دستگاه های بسیار بسیار فشرده شده در کنار هم، مانند چرخ های قطار تند و تند می چرخیدند و کار می کردند. موهای خز در هوا پرواز می کردند، هوا به شدت غبار آلود بود، کارگرها سوزن به دست خم شده بودند و پوست های خام را به همدیگر می دوختند، این درحالی بود که سر کارگر مدام در میان آنها که ردیف ردیف در کنار هم قرار داشتند - راه می رفت و با صدای بلند سر آنها فریاد می کشید که تندتر و تندتر کار کنند. نفس کشیدن برای موری واقعا سخت بود. موری در کنار پدر خود ایستاده بود و از ترس می لرزید. خداخدا می کرد که سرکارگر سر او فریاد نکشد.
در فاصله تنفس برای صرف ناهار، چارلی موری را نزد سرکارگر برد و او را جلوی سرکارگر هل داد. پرسید که آیا کاری هست که پسرش انجام دهد. اما برای کارگرهای بزرگسال هم کار نبود، چه برسد به یک بچه. هیچ کس هم که کارش را ول نمی کرد.
آن موضوع برای موری حکم یک امداد غیبی را داشت. او از کارخانه متنفر بود. و بار دیگر سوگندی یاد کرد که تا آخرین لحظه زندگی اش نیز به آن وفادار ماند: هرگز شغلی را انتخاب نکند که به واسطه انجام آن به استثمار دیگری بپردازد، و هرگز به خودش این اجازه را ندهد که از عرق جبین دیگران پول دربیاورد. اوا از او پرسید:
چه کار می خواهی بکنی؟ » موری پاسخ داد: نمی دانم.»