نام کتاب: سه شنبه ها با موری
پس از مرگ مادر آن دو پسر بچه کوچک، اقوام و خویشان فکر کردند که بهتر است حال و هوای بچه ها عوض بشود، به همین خاطر آنها را به هتل کوچکی در جنگل های کانتی کاتا فرستادند، به اتاقی که چندین خانواده به صورت گروهی در آنجا زندگی و از یک آشپزخانه مشترک نیز استفاده می کردند. آنها می خواستند روحیه بچه ها عوض بشود. موری و دیوید تا آن لحظه از زندگی شان آن قدر گل و گیاه و درخت ندیده بودند. می دویدند و می دویدند و در مزارع سرسبز بازی می کردند. شبی پس از صرف شام آن دو برای پیاده روی از هتل خارج شدند. به محض این که پایشان را از هتل بیرون گذاشتند، هوابارانی شد. اما آن دو پسر بچه به جای این که به داخل هتل بازگردند، ساعت ها روی چمن های اطراف هتل بالا و پایین پریدند و شل شلپ راه انداختند.
صبح روز بعد وقتی که از خواب بیدار شدند، موری از تختش پایین پرید.
رو به برادرش کرد و گفت: یالله بیدار شو دیگر!» نمی توانم.» یعنی چه؟» ترس و وحشت از صورت دیوید می بارید.
من نمی توانم... تکان بخورم.» دیوید فلج اطفال گرفته بود.
صدالبته که باران باعثش نبود. اما کودکی به سن و سال موری نمی توانست این قضیه را درک کند. تا مدت های مدیدی ۔ درحالی که دیوید مدام به بیمارستان برده و برگردانده می شد و مجبور بود از چوب زیربغل استفاده کند، برای پاهای بی قوه و انرژی اش س موری خود را
1. Connecticut

صفحه 82 از 216