نام کتاب: سه شنبه ها با موری
همکلاسی هایش فرار می کنند.
در گورستان مردها با بیل روی قبر مادر موری خاک ریختند و او به این صحنه خیره شده بود. سعی کرد لحظات عاشقانه و لطیفی را به خاطر بیاورد که وقتی مادرش زنده بود، با همدیگر سهیم شده بودند. مادر موری در مغازه شیرینی فروشی کار می کرد تا این که بالاخره بیمار شد. پس از آن مجبور شد که با دراز بکشد، و یا کنار پنجره بنشیند. لاغر و ضعیف شد. گاه گاهی بلندبلند فریاد می زد و موری را صدا می کرد تا برایش دارو بیاورد. و موری کوچولو، هم چنان که در خیابان با جارو و توپ بازی می کرد، وانمود می کرد که صدای مادرش را نشنیده، طبق استدلالات کودکانه خودش اعتقاد پیدا کرده بود که بی توجهی و نادیده گرفتن بیماری می تواند باعث بهبودی آن شود.
یک بچه کوچولو، دیگر چگونه می تواند با مرگ روبه رو شود و کنار بیاید؟
پدر موری، که همه او را چارلی صدا می زدند، به خاطر فرار از ارتش روسیه به کشور آمریکا آمده بود. او در کارخانه پوست و خز کار می کرد، اما اغلب اوقات بیکار بود. مردی بی سواد که حتی به زحمت می توانست انگلیسی صحبت کند، چارلی در شرایط پایین تر از زیر خط فقر زندگی می کرد، و گذران زندگی خانواده او بیشتر از طریق کمک های مردمی می چرخید. آپارتمان آنها مکانی تنگ و تاریک و اندوهبار بود که پشت مغازه شیرینی فروشی قرار داشت. آنها اسباب و اثاثیه تجملاتی نداشتند. اتومبیلی هم نداشتند. بعضی اوقات موری و برادر کوچکترش، دیوید، برای پول درآوردن پله ها و کف ایوان ورودی مجتمع را می شستند، فقط برای یک سکه پنج سنتی
.. Stickball : نوعی بازی - بیشتر پسرانه - که در آن فردی توپ را پرتاب می کند و فرد دیگر سعی میکند با جارو به آن ضربه وارد کند.


2. Charlie

صفحه 81 از 216