کتاب حاضر عمدتأ حاوی اندیشه های موری است. نامی که او به این کتاب داد، این بود: «آخرین پایان نامه». همانند بهترین پروژه های کاری، این کار نیز برای ما نزدیکی و صمیمیت به ارمغان آورد. موری از استقبال و ابراز علاقه چندین ناشر برای چاپ این کتاب به وجد آمد، هرچند که پیش از دیدن حتی یک نفر از آنها از دنیا رفت. مبلغ پیش پرداخت چاپ کتاب کمک خرجی شد برای پرداخت صورت حسابهای سنگین داروهای موری، و هر دو نفر ما سپاسگزار این موهبت بودیم.
راستی عنوان کتاب را یک روز که با هم در اتاق مطالعه موری نشسته بودیم، پیدا کردیم. موری نامگذاری را خیلی دوست داشت. عنوان های زیادی مد نظرش بود. اما وقتی من از او سؤال کردم: « «سه شنبه ها با موری » چطور است»، از فرط شرم سرخ شد و لبخند زد، و من فهمیدم که: خودش است.»
پس از مرگ موری، روزی سراغ وسایل قدیمی دانشگاهیم رفتم و ورقة امتحان پایان ترم یکی از کلاس های موری را پیدا کردم. این کاغذ
حالا دیگر بیست سال قدمت داشت. بالای صفحه کلمات مدادی بدخط و خرچنگ قورباغه من نوشته شده بودند، خطاب به موری، و پایین صفحه نیز کلمات مدادی بدخط و خرچنگ قورباغه موری، خطاب به من.
کلمات من اینها بودند: «مربی عزیز...) و کلمات او: «بازیکن عزیز..»
به دلایلی حالا هر وقت که این کاغذ را می خوانم، بیش از پیش دلتنگ موری می شوم.
آیا شما تا به حال «حقیقت» مرشدی داشته اید؟ انسانی که شما را در عینی خامی و بی تجربگی هم چون شیئی گرانبها نظاره کند؟ شما را هم چون جواهری پندارد که قادر است با جلاسنجی به نام گوهر فرزانگی به تلالویی پرفروغ تغییر شکل دهد؟
راستی عنوان کتاب را یک روز که با هم در اتاق مطالعه موری نشسته بودیم، پیدا کردیم. موری نامگذاری را خیلی دوست داشت. عنوان های زیادی مد نظرش بود. اما وقتی من از او سؤال کردم: « «سه شنبه ها با موری » چطور است»، از فرط شرم سرخ شد و لبخند زد، و من فهمیدم که: خودش است.»
پس از مرگ موری، روزی سراغ وسایل قدیمی دانشگاهیم رفتم و ورقة امتحان پایان ترم یکی از کلاس های موری را پیدا کردم. این کاغذ
حالا دیگر بیست سال قدمت داشت. بالای صفحه کلمات مدادی بدخط و خرچنگ قورباغه من نوشته شده بودند، خطاب به موری، و پایین صفحه نیز کلمات مدادی بدخط و خرچنگ قورباغه موری، خطاب به من.
کلمات من اینها بودند: «مربی عزیز...) و کلمات او: «بازیکن عزیز..»
به دلایلی حالا هر وقت که این کاغذ را می خوانم، بیش از پیش دلتنگ موری می شوم.
آیا شما تا به حال «حقیقت» مرشدی داشته اید؟ انسانی که شما را در عینی خامی و بی تجربگی هم چون شیئی گرانبها نظاره کند؟ شما را هم چون جواهری پندارد که قادر است با جلاسنجی به نام گوهر فرزانگی به تلالویی پرفروغ تغییر شکل دهد؟