مدت زیادی از مرگ موری نگذشته بود که من برای ملاقات با برادرم به اسپانیا رفتم. گفتگوی طولانی ای با همدیگر داشتیم. به او گفتم که من به احساس او مبنی بر این که دلش می خواهد از من دور باشد، احترام می گذارم، به او گفتم حرف من فقط این است که با او ارتباط داشته باشم - ارتباطی مخصوص زمان حال، نه از جنس گذشته - به او گفتم که دلم می خواهد تا آنجایی که این اجازه را به من می دهد، متعلق به زندگی من باشد.
به او گفتم: «تو تنها برادر من هستی. دلم نمی خواهد تو را از دست بدهم. دوستت دارم.)
در گذشته هرگز با برادرم چنین صحبت نکرده بودم.
چند روز پس از این گفتگو، نمابری برایم ارسال شد. خیلی خرچنگ قورباغه تایپ شده بود، از نظر آیین نگارش، فاجعه؛ همه کلمات نیز با حرف بزرگ دقیقأ کیفیات نوشتاری برادرم.
نامه این طور شروع می شد: سلام. من به دهه نودیها ملحق شده ام! متجدد شده ام!»
راجع به خودش و کارهایی که در آن هفته انجام داده بوده، چیزهایی تعریف کرده بود، به اضافه یکی دوتا لطیفه. آخر نامه اش را نیز اینگونه امضا کرده بود:
در این لحظه معده ام درد میکند و اسهال هستم - زندگی سخت لعنتی. بعدا حرف بزنیم
درد در باسن؟
آنقدر خندیدم که اشک از گوشه چشمانم سرازیر شد.
به او گفتم: «تو تنها برادر من هستی. دلم نمی خواهد تو را از دست بدهم. دوستت دارم.)
در گذشته هرگز با برادرم چنین صحبت نکرده بودم.
چند روز پس از این گفتگو، نمابری برایم ارسال شد. خیلی خرچنگ قورباغه تایپ شده بود، از نظر آیین نگارش، فاجعه؛ همه کلمات نیز با حرف بزرگ دقیقأ کیفیات نوشتاری برادرم.
نامه این طور شروع می شد: سلام. من به دهه نودیها ملحق شده ام! متجدد شده ام!»
راجع به خودش و کارهایی که در آن هفته انجام داده بوده، چیزهایی تعریف کرده بود، به اضافه یکی دوتا لطیفه. آخر نامه اش را نیز اینگونه امضا کرده بود:
در این لحظه معده ام درد میکند و اسهال هستم - زندگی سخت لعنتی. بعدا حرف بزنیم
درد در باسن؟
آنقدر خندیدم که اشک از گوشه چشمانم سرازیر شد.