گاهی اوقات به گذشته برمی گردم و به شخصی که پیش از بابر ہارا استاد قدیمی ام بودم، نگاهی می اندازم. دلم می خواهد با او حرف بریم به او بگویم که مراقب چه مسائلی باشد، و مرتکب چه اشتباهای دمو هی دلم می خواهد به او بگویم برونگراتر باشد، و فریب ارزش های تسلیحاتی را نخورد. دلم می خواهد به او بگویم وقتی داری با کسانی که در سلطان داری حرف می زنی، کاملا به آنها توجه کن، فکرکن شایدم أمرین باری است که داری صدای آنها را می شنوی.
به خصوص دلم می خواهد به آن شخص بگویم که هرچه زودتر سوار هواپیما شود و برای دیدار پیرمردی مهربان، ساکن وست نیو ترن ماساچوست، با سرعت هرچه تمام تر بشتابد، و این کار را آنقدر به تعریق نیندازد تا این که بالاخره پیر مرد بیمار شود و توانایی رقصیدن را از دسها بدهد.
من می دانم که قدرت انجام این کار را ندارم. هیچ یک از ما قادر می ،،، ، آنچه را که قبلا انجام داده، بازگرداند، و یا این که دوباره زندگی گذشته اش را تجربه کند. اگر استاد موری شوارتز هیچ درسی به من نیاموخت، حدادل این را آموخت که: «به هیچ وجه «دیگر خیلی دیر شده» نداریم.» او، خود، تا لحظه خداحافظی در حال تغییر و دگرگونی بود.
به خصوص دلم می خواهد به آن شخص بگویم که هرچه زودتر سوار هواپیما شود و برای دیدار پیرمردی مهربان، ساکن وست نیو ترن ماساچوست، با سرعت هرچه تمام تر بشتابد، و این کار را آنقدر به تعریق نیندازد تا این که بالاخره پیر مرد بیمار شود و توانایی رقصیدن را از دسها بدهد.
من می دانم که قدرت انجام این کار را ندارم. هیچ یک از ما قادر می ،،، ، آنچه را که قبلا انجام داده، بازگرداند، و یا این که دوباره زندگی گذشته اش را تجربه کند. اگر استاد موری شوارتز هیچ درسی به من نیاموخت، حدادل این را آموخت که: «به هیچ وجه «دیگر خیلی دیر شده» نداریم.» او، خود، تا لحظه خداحافظی در حال تغییر و دگرگونی بود.