خلوت خود پس از شروع دوره کما
و او رفت.
به این که او به عمد این گونه دنیا را ترک گفته، ایمان داشتم. ایمان داشتم که او مایل نبوده دیگران شاهد لحظات دهشت بار آخرین نفس او باشند، نفسی که تا ابد ذهن آنها را تسخیر کند، همانگونه که ذهن خود او توسط تلگراف خبر مرگ مادرش را و یا در اثر مشاهدة جسد پدرش در سرد خانه شهر تسخیر شده بود.
من ایمان داشتم او آگاه بوده که در تختخواب خویش دراز کشیده و کتابها و یادداشت ها و گیاه کوچک گرمسیری هی بیس کس در نزدیکی او قرار داشته اند. او دلش می خواست با آرامش از این دنیا برود و همانگونه رفت.
مراسم خاکسپاری موری شوارتز صبح روزی بارانی برگزار شد، در میان وزش باد. در زیر آسمانی به رنگ شیر. علف های تپه خیس بودند. ما در کنار گودالی که در درون زمین حفر شده بود، ایستادیم. آنقدر به دریاچه نزدیک بودیم که صدای شلپ شلپ برخورد امواج آن را به ساحل بشنویم و اردک هایی را که مشغول تکان دادن پرهایشان بودند، ببینیم.
با وجودی که صدها تن مایل بودند در مراسم شرکت کنند، اما شارلوت مراسم را مختصر برگزار کرد، فقط با حضور چند نفر از دوستان نزدیک و اقوام. رابی آکسلرود چند بیت شعر خواند. دیوید، برادر موری - که به علت ابتلا به بیماری فلج اطفال هنوز می لنگید . همانطور که رسم است بیل را برداشت و داخل گودال خاک ریخت.
لحظه ای که خاکسترهای موری درون زمین جای گرفتند، من به سرعت نظری به اطراف گورستان افکندم. حق با موری بود. الحق که آنجا مکانی دوست داشتنی بود، درختان، علف ها و تپه ای شیب دار.
موری گفته بود: «تو حرف میزنی و من گوش فراخواهم داد.
و او رفت.
به این که او به عمد این گونه دنیا را ترک گفته، ایمان داشتم. ایمان داشتم که او مایل نبوده دیگران شاهد لحظات دهشت بار آخرین نفس او باشند، نفسی که تا ابد ذهن آنها را تسخیر کند، همانگونه که ذهن خود او توسط تلگراف خبر مرگ مادرش را و یا در اثر مشاهدة جسد پدرش در سرد خانه شهر تسخیر شده بود.
من ایمان داشتم او آگاه بوده که در تختخواب خویش دراز کشیده و کتابها و یادداشت ها و گیاه کوچک گرمسیری هی بیس کس در نزدیکی او قرار داشته اند. او دلش می خواست با آرامش از این دنیا برود و همانگونه رفت.
مراسم خاکسپاری موری شوارتز صبح روزی بارانی برگزار شد، در میان وزش باد. در زیر آسمانی به رنگ شیر. علف های تپه خیس بودند. ما در کنار گودالی که در درون زمین حفر شده بود، ایستادیم. آنقدر به دریاچه نزدیک بودیم که صدای شلپ شلپ برخورد امواج آن را به ساحل بشنویم و اردک هایی را که مشغول تکان دادن پرهایشان بودند، ببینیم.
با وجودی که صدها تن مایل بودند در مراسم شرکت کنند، اما شارلوت مراسم را مختصر برگزار کرد، فقط با حضور چند نفر از دوستان نزدیک و اقوام. رابی آکسلرود چند بیت شعر خواند. دیوید، برادر موری - که به علت ابتلا به بیماری فلج اطفال هنوز می لنگید . همانطور که رسم است بیل را برداشت و داخل گودال خاک ریخت.
لحظه ای که خاکسترهای موری درون زمین جای گرفتند، من به سرعت نظری به اطراف گورستان افکندم. حق با موری بود. الحق که آنجا مکانی دوست داشتنی بود، درختان، علف ها و تپه ای شیب دار.
موری گفته بود: «تو حرف میزنی و من گوش فراخواهم داد.