نام کتاب: سه شنبه ها با موری
تشکر کردم. تنفس او ناگهان با سر و صدا انجام شده اپی نزدیالو حالت او به خنده بود، در عین حالی که مایه ای از غم نیز در صدای علمی او احساس می شد.
کیفم را برداشتم. هم چنان درش باز بود. وزن ضبط صولم را اعمامی کردم. چرا من ضبط صوتم را همراهم آورده بودم؟ من که می داند. عم ... به هیچ وجه از این دستگاه استفاده نمی کنیم. خودم را روی موری هم ارام تا او را از نزدیک ببوسم سر بوسه ای با تمام وجود به صورتم را راه صورتش گذاشتم، ته ریشم را روی ته ریشاش، پوستم را روی پوست اش این کار را طولانی تر از حد معمول انجام دادم، فقط به این امید که شایا. ممکن باشد این کار یک هزارم ثانیه لذت و سرور به او ببخشد.
و سپس درحالی که خودم را عقب می کشیدم، ادامه دادم، «حالا شد؟!»
اشک می ریختم و تندوتند مژه می زدم - با وجود این که خیلی سعی کرده بودم گریه نکنم. موری لبانش را جمع کرد و ابر وان اش را بالا برد تا صورتم را ببیند. حالا دلم می خواهد این گونه فکر کنم که آن لحظه بسیار زودگذر، لحظه رضایت و خرسندی استاد عزیز و قدیمی من بوده: او بالاخره من را وادار کرد که اشک بریزم. موری زیر لب زمزمه کرد
حالا شد.»

صفحه 208 از 216