نام کتاب: سه شنبه ها با موری
ها آآآه ؟ من خداحافظی بلد نیستم.
دستم را به آرامی و بی رمق فشرد، سپس آن را روی سینه اش نگاه داشت.
ما... این طوری... خداحافظی... میکنیم...)
آهسته نفس می کشید، دم و بازدم؛ و من قادر بودم افت و خیز قفسه سینه اش را مشاهده کنم.
سپس چشمانش را به چشمان من دوخت. موری با صدای خش دار خود چنین گفت:
دوستت دارم...) من هم تو را دوست دارم، مربی
میدانی... یک چیز... دیگر را... می دانی؟» تو دیگر چه می دانی؟
تو... همیشه... داشتی...)
چشمانش را ریز کرد و سپس شروع کرد به گریه کردن، عضلات صورتش درهم فرورفتند، درست مانند کودکی که از نحوه علمکرد مجاری اشکیش اطلاعی ندارد. دقایقی چند او را از نزدیک در آغوش گرفتم. پوست شل و آویزانش را ماساژ دادم.
موهایش را به نرمی نوازش کردم. کف دستم را روی صورتش قرار دادم و استخوان های او را احساس کردم کاملا به پوست صورتش چسبیده بودند - اشک های کوچولو کوچولوی او را لمس کردم اشکهایی که گویی با فشار از قطره چکان، چکانده شده بودند.
زمانی که تنفس اش دوباره به حالت طبیعی نزدیک شد، گلویم را صاف کردم و به او گفتم که می دانم خسته است، پس من سه شنبه بعد برمیگردم، و امیدوارم که او کمی بیشتر مواظب خودش باشد، و از او

صفحه 207 از 216