نام کتاب: سه شنبه ها با موری
«...بگیر...)
ملحفه ها را برداشتم و انگشتانش را محکم در میان دستانم فشردم. انگشتان او در میان دستان من گم و ناپیدا بودند. خود را روی او خم کردم
خیلی نزدیک، فقط چند اینچ از صورتش فاصله داشتم. اولین باری بود که ریشش را نتراشیده بود، ته ریش های سفیدرنگ او به نظر می رسید که سر جای درست خود قرار نداشتند، گویی شخصی با دقت سراسر گونه تا چانه اش را نمک پاشیده بود. وقتی ریشه حیات بقیه اندام هایش درحال خشک شدن بود، چگونه می توانست ریش درست و حسابی داشته باشد؟
به آرامی گفتم، موری. کلامم را تصحیح کرد:
مربی» گفتم، مربی
رعشه بر اندامم مستولی شده بود. به حالت پرتابی و بریده بریده سخن میگفت، نفس میگرفت و سپس بازدم خود را به صورت کلمات بیرون پرتاب می کرد. درجه صدایش پایین بود و جنس آن خش دار. موری بوی پماد می داد.
تو... روح پاکی هستی» روح پاک. زیر لب ادامه داد:
من را...لمس کرد.. . دستانم را به طرف قلبش برد.
این جا... را...) احساس کردم که بغض در گلو دارم. مربی؟

صفحه 206 از 216