مشاهده کرده بودم . زمانی که او را ماساژ میدادند - انعکاس جمله قصارش - «زمانی که در تختخواب هستی، مرده ای بیش نیستی.» - در گوشم میپیچید.
درحالی که زورکی لبخند می زدم، وارد اتاق خواب شدم. لباس خواب زردرنگی به تن داشت - فقط پیراهن لباس خواب - و از قسمت سینه به پایین بدنش با پتو پوشیده بود. گوشت تن او به میزان زیادی آب رفته و جمع شده بود، طوری که در نظر اول تصور کردم چیزی گم شده و سر جای خود قرار ندارد. به اندازه یک بچه، کوچولو شده بود.
دهان موری باز بود. پوست سفید و رنگ پریده اش کاملا به استخوان گونه اش چسبیده بود. وقتی چشمانش به طرف من چرخیدند، سعی کرد صحبت کند، اما آنچه که به گوش من رسید، فقط نالهای ضعیف و آرام بود.
من هرچه موجودی در دخل شور و هیجان خود داشتم، جمع کردم و گفتم، بفرماید.
نفس خود را بیرون فرستاد - چشمانش همچنان بسته بودند . سپس لبخند زد. کوچک ترین تقلایی او را از پا می انداخت.
بالاخره گفت:
دوست... عزیزم...) تکرار کردم. من دوست تو هستم. امروز... حالم... هیچ... خوب... نیست.4 فردا حالت بهتر می شود. |
بازدم دیگری را با فشار بیرون فرستاد و به زحمت سرش را به نشانه تأیید جمله أم تکان داد. زیر ملحفه ها درگیر انجام کاری بود. متوجه شدم که دستانش را به طرف من دراز میکرده.
موری گفت:
درحالی که زورکی لبخند می زدم، وارد اتاق خواب شدم. لباس خواب زردرنگی به تن داشت - فقط پیراهن لباس خواب - و از قسمت سینه به پایین بدنش با پتو پوشیده بود. گوشت تن او به میزان زیادی آب رفته و جمع شده بود، طوری که در نظر اول تصور کردم چیزی گم شده و سر جای خود قرار ندارد. به اندازه یک بچه، کوچولو شده بود.
دهان موری باز بود. پوست سفید و رنگ پریده اش کاملا به استخوان گونه اش چسبیده بود. وقتی چشمانش به طرف من چرخیدند، سعی کرد صحبت کند، اما آنچه که به گوش من رسید، فقط نالهای ضعیف و آرام بود.
من هرچه موجودی در دخل شور و هیجان خود داشتم، جمع کردم و گفتم، بفرماید.
نفس خود را بیرون فرستاد - چشمانش همچنان بسته بودند . سپس لبخند زد. کوچک ترین تقلایی او را از پا می انداخت.
بالاخره گفت:
دوست... عزیزم...) تکرار کردم. من دوست تو هستم. امروز... حالم... هیچ... خوب... نیست.4 فردا حالت بهتر می شود. |
بازدم دیگری را با فشار بیرون فرستاد و به زحمت سرش را به نشانه تأیید جمله أم تکان داد. زیر ملحفه ها درگیر انجام کاری بود. متوجه شدم که دستانش را به طرف من دراز میکرده.
موری گفت: