نام کتاب: سه شنبه ها با موری
او خیلی بی جان است.»
پله های ایران مقابل خانه، شیشه در ورودی؛ مجذوب این طور چیزها شده بودم، با نگاهی آرام و دقیق همه جا را از نظر گذراندم، گویی اولین بار بود که آن چیزها را می دیدم. ناگهان متوجه دستگاه ضبط صوتم شدم، و وزن آن را احساس کردم - ضبطی که داخل کیف روی شانه ام قرار داشت - در کیفم را باز کردم تا مطمئن شوم چندتایی نوار همراه خود آورده ام. نمی دانم چرا همیشه نوار همراه خود داشتم.
گنی زنگ در را جواب داد، علاوه بر نگاه همواره آرام و مطمئن او، بارقه ای از نگرانی نیز در چشمانش می درخشید. به آرامی سلام داد.
از او سؤال کردم، موری چطور است؟ کنی فقط لب پایینش را حرکت داد و گفت:
زیاد خوب نیست. دلم نمی خواهد در این مورد فکر کنم. او مردی مهربان و دوست داشتنی است، می دانی که؟ |
می دانستم. و این باعث تأسف است. غم انگیز است.)
شارلوت از پله های سالن پایین آمد و مرا در آغوش گرفت. او گفت که موری هنوز خواب است - با وجود این که ساعت ده صبح بود. من و شارلوت وارد آشپزخانه شدیم. به او کمک کردم که صاف بایستد. شیشه های قرص را دیدم که روی میز آشپزخانه پشت سر هم صف کشیده بودند، ارتشی کوچک از سربازان قهوه ای پوش پلاستیکی، با کلاهکهای سفید. استاد قدیمی من دیگر برای تسهیل تنفس خود مورفین مصرف می کرد.
غذاهایی را که همراه خودم آورده بودم، داخل یخچال جا دادم - سوپ، کیک سبزیجات، سالاد تون ماهی. از شارلوت به خاطر این کارم عذرخواهی کردم. ما هر دو می دانستیم، موری ماه ها بود که قادر نبود

صفحه 203 از 216