چهاردهمین سه شنبه
خدانگهدار
از آن روز هوا سرد و نمناک بود. از پله های منزل موری بالا رفتم. تمام اشیا را با دقت هرچه تمام تر از نظر گذراندم، جزییاتی که هرگز در عرض آن همه مدت متوجهشان نشده بودم. پله های بریده بریده ای که در مسیر سربالایی قرار داشتند. نمای روکار سنگ خانه. بوته های همیشه سبز و بوته های کوتاه قد. به آرامی گام بر می داشتم و وقت کشی می کردم. برگهای خیس و بی جان روی زمین زیر فشار گام های من مسطح و له و لورده می شدند.
روز قبل شارلوت تماس گرفته بود تا من را از حال بد موری با خبر کند. به این طریق او می خواست اعلام کند که واپسین روزها فرارسیده اند. موری تمام قرار ملاقات هایش را لغو کرده بود. او دیگر اکثر اوقات می خواید، کاری که چندان علاقه ای به انجام آن نداشت. خواب برای موری در اولویت نبود، به خصوص وقتی که مخاطبی برای حرف زدن وجود می داشت.
شارلوت گفت: «موری دلش می خواهد تو را ببیند، اما میچ...) بله؟
خدانگهدار
از آن روز هوا سرد و نمناک بود. از پله های منزل موری بالا رفتم. تمام اشیا را با دقت هرچه تمام تر از نظر گذراندم، جزییاتی که هرگز در عرض آن همه مدت متوجهشان نشده بودم. پله های بریده بریده ای که در مسیر سربالایی قرار داشتند. نمای روکار سنگ خانه. بوته های همیشه سبز و بوته های کوتاه قد. به آرامی گام بر می داشتم و وقت کشی می کردم. برگهای خیس و بی جان روی زمین زیر فشار گام های من مسطح و له و لورده می شدند.
روز قبل شارلوت تماس گرفته بود تا من را از حال بد موری با خبر کند. به این طریق او می خواست اعلام کند که واپسین روزها فرارسیده اند. موری تمام قرار ملاقات هایش را لغو کرده بود. او دیگر اکثر اوقات می خواید، کاری که چندان علاقه ای به انجام آن نداشت. خواب برای موری در اولویت نبود، به خصوص وقتی که مخاطبی برای حرف زدن وجود می داشت.
شارلوت گفت: «موری دلش می خواهد تو را ببیند، اما میچ...) بله؟