نام کتاب: سه شنبه ها با موری
مسئولیت را به دوش بکشد. من به تمام آدم هایی که می شناسم میگویم به روند زندگیتان ادامه دهید - چون من دارم می میرم، زندگیتان را خراب نکنید.)
من گفتم، اما او برادر من است. موری گفت:
می دانم. اتفاقا درد همین جاست.»
پیتر هشت ساله را در ذهنم مجسم کردم، با موهایی طلایی رنگ، فرفری، وز کرده و خیس عرقی که هم چون توپی نه چندان تمیز روی سر او قرار گرفته اند. گشتی گرفتنمان در حیاط کنار خانه مان را دیدم، درحالی که هر دو نفرمان شلوار جین پوشیده بودیم و رطوبت چمن ها زانوهایمان را خیس کرده بود. او را آوازخوانان در مقابل آینه دیدم، درحالی که برسی را به عنوان میکروفون به دست گرفته بود. هر دو نفرمان را دیدم که در اتاق زیر شیروانی در گوشه ای مچاله شده بودیم تا بتوانیم خودمان را مخفی کنیم، مثل بچه ها - می خواستیم تمایل پدر و مادرمان را برای پیدا کردنمان جهت صرف شام بیازماییم.
و بالاخره او را در هیات انسانی بالغ دیدم که به تدریج لاغرتر و ضعیف تر می شود، صورتش را دیدم که در اثر شیمی درمانی استخوانی تر می شود.
از موری سؤال کردم، چرا پیتر نمی خواهد مراببیند؟ | استاد قدیمی من آهی کشید و گفت:
هیچ قاعده و فرمولی برای روابط وجود ندارد. باید از طریق راه حل های عاشقانه به توافق رسید، باید اتاقی مشترک برای هر دو طرف وجود داشته باشد، فضایی مشترک، برای خواسته ها و نیازها، برای آنچه که توان انجام آن وجود دارد و آن چه که زندگی می طلبد.
در تجارت مردم برای پیروزی و برد توافق می کنند. توافق می کنند به

صفحه 199 از 216