سفارش می دهیم، شاید هم با کمی گوشت اردک - من عاشق گوشت اردک هستم - باقی شب را هم می رقصیم. من در سالن رقص با شگفت انگیزترین همپایان می رقصم، آن قدر می رقصم که خسته و کوفته بشوم. سپس به خانه بر می گردم و به خوابی شگرف و عمیق فرو می روم.»
همه اش همین؟ همه اش همین.»
چقدر ساده و بی تکلف! چقدر معمولی! حقیقتأکمی مأیوس شده بودم. پیش خودم فکر کرده بودم که روزش را با سفر به ایتالیا، صرف ناهار با رییس جمهور، شلوغ بازی در کنار دریا و یا امتحان هر پدیده غریبه و نا آشنا پر می کند. پس از آن همه مدت، پس از چندین ماه دراز کشیدن - ناتوان از حرکت دادن پا با انگشت - چگونه چنین روزی با آن سوژه های معمولی می توانست روز آرمانی او باشد؟
بعدها متوجه شدم که همه چیز در همین یک نکته خلاصه شده است.
دن آن روز پیش از خداحافظی، موری از من سؤال کرد که آیا می تواند موضوعی را با من مطرح کند. او گفت:
برادرت.»
ناگهان بدنم لرزید. نمی دانم موری چگونه متوجه شد که در آن لحظه من داشتم به برادرم فکر می کردم. بارها و بارها به برادرم در اسپانیا تلفن کرده بودم و بالاخره متوجه شده بودم – از طریق یکی از دوستانش که با هواپیما مدام به بیمارستانی در آمستردام می آمده و بر می گشته.
میچ، من می فهمم نبودن با کسی که عاشقش هستی، درد دارد. اما نیاز تو این است که با خواسته های او با آرامش کنار بیایی. شاید او دلش نمی خواهد تو روند زندگیت را متوقف کنی. شاید او نمی تواند بار این
همه اش همین؟ همه اش همین.»
چقدر ساده و بی تکلف! چقدر معمولی! حقیقتأکمی مأیوس شده بودم. پیش خودم فکر کرده بودم که روزش را با سفر به ایتالیا، صرف ناهار با رییس جمهور، شلوغ بازی در کنار دریا و یا امتحان هر پدیده غریبه و نا آشنا پر می کند. پس از آن همه مدت، پس از چندین ماه دراز کشیدن - ناتوان از حرکت دادن پا با انگشت - چگونه چنین روزی با آن سوژه های معمولی می توانست روز آرمانی او باشد؟
بعدها متوجه شدم که همه چیز در همین یک نکته خلاصه شده است.
دن آن روز پیش از خداحافظی، موری از من سؤال کرد که آیا می تواند موضوعی را با من مطرح کند. او گفت:
برادرت.»
ناگهان بدنم لرزید. نمی دانم موری چگونه متوجه شد که در آن لحظه من داشتم به برادرم فکر می کردم. بارها و بارها به برادرم در اسپانیا تلفن کرده بودم و بالاخره متوجه شده بودم – از طریق یکی از دوستانش که با هواپیما مدام به بیمارستانی در آمستردام می آمده و بر می گشته.
میچ، من می فهمم نبودن با کسی که عاشقش هستی، درد دارد. اما نیاز تو این است که با خواسته های او با آرامش کنار بیایی. شاید او دلش نمی خواهد تو روند زندگیت را متوقف کنی. شاید او نمی تواند بار این