نام کتاب: سه شنبه ها با موری
موری با نرم و ملایمت گفت:
دیشب...) بله؟ دیشب؟
«.. حمله شدیدی داشتم. ساعتها طول کشید. واقعا مطمئن نبودم که بتوانم از عهده اش برآیم. نه می توانستم نفس بکشم. نه سرفه هایم تمام می شدند. و... لحظه ای سرم گیج رفت... پس از آن آرامشی حقیقی و ناب را احساس کردم، احساس کردم آماده رفتنم.»
موری قدری بیشتر چشم هایش را از هم گشود.
میچ، باورنکردنی ترین احساسی بود که تا آن لحظه تجربه کرده بودم. حس پذیرش آن چه که دارد اتفاق می افتد، بودن در صلح و آرامش داشتم به رؤیایی که هفته پیش دیده بودم، فکر می کردم. در حال گذشتن از پلی بودم، به مکانی ناشناخته می رفتم. آماده بودم که از روی پل بگذرم و به هر جایی که پل مرا هدایت می کند، بروم.»
اما نرفتی. موری لحظه ای صبر کرد. سپس سرش را کمی تکان داد. نه نرفتم. اما احساس کردم که می توانستم بروم. می فهمی؟
این چیزی است که همه ما در انتظار آن هستیم. کسب آرامشی حقیقی و ناب در رابطه با پدیده مرگ. اگر ما از این امر مطمئن باشیم که در نهایت قادر خواهیم شد با صلح و آرامش با پدیده مرگ کنار بیاییم، آن وقت است که بالاخره از عهده این کار حقیقت دشوار نیز برخواهیم آمد.)
کدام کار؟ « به آرامش و صلح رسیدن با پدیده زندگی.» |
موری از من خواهش کرد گیاه کوچک گرمسیری هی بیس کس را - که روی لبه پایینی پنجره اتاق قرار داشت کمی نزدیک تر بیاورم. دست هایم

صفحه 194 از 216