نام کتاب: سه شنبه ها با موری
وقتی نشستم، موری گفت:
ما از مرگ خیلی می ترسیم.»
میکروفون را روی یقه لباس موری تنظیم کردم، اما باز هم افتاد. موری سرفه کرد. او دیگر تمام مدت سرفه می کرد.
اخیرأ کتابی خواندم که در آن نوشته شده بود، به محض این که یک نفر در بیمارستان می میرد، بیمارستانی ها روی سرش ملحفه می کشند و جسد او را داخل دالانهای سرسره ای شکلی به طرف پایین هل می دهند. آنها قادر نیستند صبر کنند که جسد از معرض دیدشان محو شود. مردم طوری رفتار می کنند که گویی مرگ مرضی مسری است.»
من درگیر تنظیم میکروفون بودم. موری نگاهی به دستم انداخت.
مرگ مرض مسری نیست. تو می دانی. مرگ پدیده ای کاملا طبیعی است، درست به اندازه زندگی. مرگ بخشی از توافق پیشین مااست.» |
موری دوباره سرفه کرد. کمی عقب رفتم و منتظر شدم، همیشه آماده باش جهت اتفاقی مهم. او در هفته های آخر زندگی خود شبهای بسیار بسیار بدی را گذراند. شبهایی وحشت برانگیز. هردفعه که موفق می شد بخوابد فقط چند ساعتی طول می کشید زیرا حملات وحشیانه سرفه های لاینقطع خواب را بر او حرام می کردند، پرستارها وارد اتاق می شدند و به پشت بدن او ضرباتی وارد می آوردند تا زهر بیماری را رقیق کنند و به سمت بالا بکشند. حتی اگر آنها موفق می شدند تنفس طبیعی را دوباره به موری برگردانند به منظور از «طبیعی» یعنی با کمک ماسک اکسیژن - آنقدر از شدت حمله ها ناتوان و بی رمق می شد که تمام روز بعد خسته و بی حال بر سر جای خود باقی می ماند.
دیگر لوله اکسیژن به بینی موری وصل بود. من از این حالت متنفر بودم؛ برای من عجز و درماندگی را تداعی می کرد. دلم می خواست لوله را از بینی او بیرون بکشم.

صفحه 193 از 216