نام کتاب: سه شنبه ها با موری
موری به آهستگی گفت: «میچ،) آهاه... به گوشم.
من انگشتان پای او را میان انگشتان دستم چرخاندم، انگشتان از کارافتاده او را. |
به من نگاه کن.» |
به سرعت سرم را بالا آوردم. متوجه نگاه عمیق و پراحساس موری به خود شدم.
من نمی دانم که تو چرا نزد من برگشتی. اما می خواهم این را بگویم که...)
او مکث کرد. بار دیگر به لکنت افتاد. «اگر من پسر دیگری داشتم، دلم می خواست که او مثل تو باشد.)
نگاهم را از او برگرفتم. و گوشت بی جان پاهایش را میان انگشتانم به شدت فشردم. لحظه ای ترس تمام وجودم را در برگرفت. گویی پذیرش این جملات موری به نحوی خیانت در حق پدر اصلی خودم به شمار می آمد. اما هنگامی که دوباره سرم را بالا آوردم، موری را دیدم که در میان سیل اشکها لبخندی به لب داشت، بنابراین متوجه شدم که در آن لحظاث خیانت نمی توانست هیچ گونه وجود خارجی داشته باشد.
همه هراس من أز بر زبان آوردن واژه «خداحافظ» بود.

صفحه 189 از 216