نام کتاب: سه شنبه ها با موری
بله. برای همه چیزهایی که انجام ندادیم. به خاطر همه چیزهایی که می بایست انجام می دادیم. تو نباید حسرت گذشته را بخوری، حسرت چیزهایی که می بایست اتفاق می افتاده. وقتی به جایی برسی که من قرار دارم، آن کار هیچ کمکی به تو نمی کند.
«آرزوی همیشگی من این بود که در زمینه شغلی ام فعال تر باشم، کتاب های بیشتری بنویسم. و به این خاطر همیشه توی سر خودم می زدم. اکنون متوجه اشتباه آن عملم شده ام. صلح و آرامش برقرار کن. لازم است که با خود و اطرافیانت در آرامش به سر بری.»|
من بالای سر او خم شدم و با دستمالی آرام اشک هایش را پاک کردم، موری چندین بار چشمانش را باز و بسته کرد. صدای تنفس او مانند خروپفی آرام به گوش می رسید.
خودت را ببخش. دیگران را ببخش. به تعویق نینداز. همه، این فرصتی را که من پیدا کرده ام، پیدا نمی کنند. همه تا این حد خوش شانس نیستند.»
دستمال را به درون سطل آشغال انداختم. و دوباره به سراغ پاهای موری برگشتم. خوش شانس؟! انگشت شستم را روی گوشت سفت و سخت موری فشار دادم و او حتی آن را احساس هم نکرد.
کشش دو قطب متضاد، میچ، آن را به یاد داری؟ کشیده شدن اشیا در جهات متفاوت ؟ »
به یاد دارم.
« من به دلیل برخورداری از مدت زمانی که هر لحظه بر من تنگ تر می شود ماتم گرفته ام، اما فرصتی را که در راستای ساماندهی به مسائلم به من رو کرده، ستایش می کنم.4
لحظاتی را با آرامش سپری کردیم. باران با سر و صدای زیادی به شیشه پنجره می خورد. گیاه گرمسیری هی بی کس استاد، در پشت سر او، هنوز سرپا بود، کوچک اما محکم

صفحه 188 از 216