نام کتاب: سه شنبه ها با موری
روحی هم در مجسمه دمیده است.
موری گفت: «و حالا قسمت غم انگیز داستان. نورمن به اتفاق همسرش به شیکاگو نقل مکان کرد، کمی بعد همسرم شارلوت ناچار شد عمل جراحی زیبایی مهمی را انجام بدهد. نورمن و همسرش دیگر هرگز با ما ارتباطی برقرار نکردند. من می دانستم که آنها از عمل جراحی شارلوت خبر داشتند. شارلوت و من خیلی نارحت شدیم، زیرا آنها برای دیدن تغییرات شارلوت پس از عمل جراحی هرگز با ما تماسی نگرفتند. بنابراین ما ارتباطمان را قطع کردیم.
پس از گذشت سالها من چندین بار نورمن را دیدم. او همواره اصرار داشت دوباره دوستیمان را از سر بگیریم، اما من نپذیرفتم. نورمن دلیل انجام آن کارش را برای من بیان کرد، اما توجیه او مرا راضی نمی کرد. من مغرور بودم. به او بی اعتنایی کردم.)
موری با لکنت ادامه داد. «میچ... چند سال پیش. او در اثر سرطان از این دنیا رفت. من خیلی غمگین شدم. هرگز نتوانستم او را ببینم. هرگز نتوانستم او را ببخشم. و این اکنون مرا خیلی آزار می دهد...)
او دوباره گریه کرد. گریه ای آرام و نرم. و از آنجایی که سرش به سمت عقب متمایل شده بود، اشکهایش قل می خوردند و پیش از آنکه به لبهایش برسند روی گونه هایش می غلطیدند.
من گفتم، متأسفم. او به آرامی گفت: «این حرف را نزن. اینها، اشک «حال خوبی» است.)
من هم چنان محلول را روی انگشتان عاری از حیات موری می کشیدم. او دقایقی چند به تنهایی با خاطراتش گریست.
و بالاخره زیر لب گفت: «نیاز ما تنها این نیست که دیگران را ببخشیم هیچ، لازم است خودمان را هم ببخشیم.»
خودمان را؟

صفحه 187 از 216