تعصب را ادامه بدهیم. این چیزها...» - موری آهی کشید - «من به خاطر این چیزها کلی در زندگیم افسوس خوردم. غرور، خودبینی. چرا ما کارهایی که انجام می دهیم را انجام می دهیم؟»
سؤال من در رابطه با اهمیت بخشش بود. من فیلم هایی از این دست دیده بودم، که پدر خانواده در بستر مرگ، پسر مطرودش را به بالین خود فرامی خواند تا پیش از مرگ به آرامش برسد. اما نمی دانستم که آیا در درون موری نیز به چنین مسائلی وجود دارد یا خیر. اطلاع نداشتم که موری نیاز مبرمی برای ادای جمله «من متأسفم!»، پیش از مرگ دارد یا نه.
حرکت سر او حاکی از تأیید مطالب فوق بود. موری سر خود را به طرف مجسمه ای که روی قفسه ای در مقابل دیوار انتهایی دفتر کارش قرار داشت، برگرداند. «آن مجسمه را دیده ای؟» من به هیچ وجه متوجه آن نشده بودم. آن مجسمه، نیم تنه برنزی مردی چهل ساله بود، دارای کراوات و دسته مویی افشان روی پیشانی اش.
موری گفت: «آن، نیم تنه من است. یکی از دوستانم آن را ساخت. در حدود ۳۰ سال پیش. اسم او نور من بود. ما رفیق گرمابه و گلستان بودیم، اوقات زیادی با هم بودیم. شنا می رفتیم. تا نیویورک رانندگی می کردیم. نورمن طبقه بالای خانه اش را در کمبریج به من داد و خودش در زیرزمین، آن نیم تنه را تراشید. هفته ها وقت صرف آن کرد. واقعأکه می خواست حرف نداشته باشد.
صورت مجسمه را با دقت از نظر گذراندم. مشاهدة موری سه بعدی، تا آن اندازه سالم و جوان، که از آن بالا ما را به هنگام صحبت نگاه می کرد، خیلی حیرت انگیز بود. نگاه موری حتی در آن مجسمه برنزی هم پر رمزوراز بود و من به این موضوع می اندیشیدم که دوست موری، مختصر
.. Patriarch: نظام های پدر سالار.
3. Cambridge
2. Norman
سؤال من در رابطه با اهمیت بخشش بود. من فیلم هایی از این دست دیده بودم، که پدر خانواده در بستر مرگ، پسر مطرودش را به بالین خود فرامی خواند تا پیش از مرگ به آرامش برسد. اما نمی دانستم که آیا در درون موری نیز به چنین مسائلی وجود دارد یا خیر. اطلاع نداشتم که موری نیاز مبرمی برای ادای جمله «من متأسفم!»، پیش از مرگ دارد یا نه.
حرکت سر او حاکی از تأیید مطالب فوق بود. موری سر خود را به طرف مجسمه ای که روی قفسه ای در مقابل دیوار انتهایی دفتر کارش قرار داشت، برگرداند. «آن مجسمه را دیده ای؟» من به هیچ وجه متوجه آن نشده بودم. آن مجسمه، نیم تنه برنزی مردی چهل ساله بود، دارای کراوات و دسته مویی افشان روی پیشانی اش.
موری گفت: «آن، نیم تنه من است. یکی از دوستانم آن را ساخت. در حدود ۳۰ سال پیش. اسم او نور من بود. ما رفیق گرمابه و گلستان بودیم، اوقات زیادی با هم بودیم. شنا می رفتیم. تا نیویورک رانندگی می کردیم. نورمن طبقه بالای خانه اش را در کمبریج به من داد و خودش در زیرزمین، آن نیم تنه را تراشید. هفته ها وقت صرف آن کرد. واقعأکه می خواست حرف نداشته باشد.
صورت مجسمه را با دقت از نظر گذراندم. مشاهدة موری سه بعدی، تا آن اندازه سالم و جوان، که از آن بالا ما را به هنگام صحبت نگاه می کرد، خیلی حیرت انگیز بود. نگاه موری حتی در آن مجسمه برنزی هم پر رمزوراز بود و من به این موضوع می اندیشیدم که دوست موری، مختصر
.. Patriarch: نظام های پدر سالار.
3. Cambridge
2. Norman