نام کتاب: سه شنبه ها با موری
هرچه را که داشتم به تو دادم.) تو همیشه این کار را انجام می دهی.
«تد، این بیماری به روحم ناخنک زد، اما تصاحبش نکرد. جسمم را تصاحب کرد، اما روحم را تصاحب نخواهد کرد.» |
چیزی نمانده بود که اشک های تد کاپل سرازیر شوند.
کارت را خوب انجام دادی.» | تو این طوری فکر می کنی؟» موری چشم هایش را به سقف دوخت.
حالا دارم با خدا – آن بالا بالاها - معامله می کنم. دارم ازش سؤال می کنم که آیا من جزء یکی از فرشته ها می شوم؟ »
این اولین باری بود که موری قبول کرده بود با خداوند گفتگو کند.

صفحه 184 از 216