کوچکی تشکیل بده از آن هایی که دوستشان داری و آنها هم تو را دوست دارند.)
موری دستم را به نرمی فشرد. من نیز به او پاسخ دادم، اما محکم تر. مثل مسابقه کارناوال که با چکش به میله میزنی و منتظر می مانی که صفحه ای از میله بالا بیاید، می دیدم که گرمای بدنم، سینه و گردن موری را به ارتعاش در می آورد و بعد هم گونه ها و چشمانش را. موری لبخند زد.
اول زندگی که خردسال هستیم، برای حفظ بقای خویش به دیگران احتیاج داریم. درست است؟ پایان زندگی هم، وقتی مثل من شدی، برای حفظ بقای خودت به دیگران احتیاج داری. درست است؟» | و باقی حرفش را زمزمه وار و زیرلبی ادامه داد:| و حالا یک راز: بین این دو مرحله هم به دیگران احتیاج داریم .
که بعد از ظهر آن روز، من و گنی به اتاق خواب رفتیم تا از رأی نهایی دادگاه آ.جی. سیمون آگاه شویم. صحنه هیجان انگیز و دلهره آوری بود. همه رییس رؤسای دادگاه داشتند به اعضای هیأت منصفه نگاه می کردند، سیمون با کت و شلواری آبی رنگ در محاصره ارتش کوچک وکلایش قرار گرفته بود. دادستان ها از او می خواستند که با رعایت فاصله پشت سر هیأت وکلا بایستد، فقط چند قدم. بالاخره ریاست هیأت منصفه رأی هیأت را خواند: «بی گناه».
گنی فریادی کشید و گفت: «اوه، خدای من!»
دیدم که سیمسون وکلایش را در آغوش گرفت. تفسیرهای این رأی را گوش کردیم. سعی داشتند توضیح بدهند که منظور از این کار چه بوده است. سیاه پوست هایی را دیدیم که در خیابان های اطراف دادگاه جشن
موری دستم را به نرمی فشرد. من نیز به او پاسخ دادم، اما محکم تر. مثل مسابقه کارناوال که با چکش به میله میزنی و منتظر می مانی که صفحه ای از میله بالا بیاید، می دیدم که گرمای بدنم، سینه و گردن موری را به ارتعاش در می آورد و بعد هم گونه ها و چشمانش را. موری لبخند زد.
اول زندگی که خردسال هستیم، برای حفظ بقای خویش به دیگران احتیاج داریم. درست است؟ پایان زندگی هم، وقتی مثل من شدی، برای حفظ بقای خودت به دیگران احتیاج داری. درست است؟» | و باقی حرفش را زمزمه وار و زیرلبی ادامه داد:| و حالا یک راز: بین این دو مرحله هم به دیگران احتیاج داریم .
که بعد از ظهر آن روز، من و گنی به اتاق خواب رفتیم تا از رأی نهایی دادگاه آ.جی. سیمون آگاه شویم. صحنه هیجان انگیز و دلهره آوری بود. همه رییس رؤسای دادگاه داشتند به اعضای هیأت منصفه نگاه می کردند، سیمون با کت و شلواری آبی رنگ در محاصره ارتش کوچک وکلایش قرار گرفته بود. دادستان ها از او می خواستند که با رعایت فاصله پشت سر هیأت وکلا بایستد، فقط چند قدم. بالاخره ریاست هیأت منصفه رأی هیأت را خواند: «بی گناه».
گنی فریادی کشید و گفت: «اوه، خدای من!»
دیدم که سیمسون وکلایش را در آغوش گرفت. تفسیرهای این رأی را گوش کردیم. سعی داشتند توضیح بدهند که منظور از این کار چه بوده است. سیاه پوست هایی را دیدیم که در خیابان های اطراف دادگاه جشن