نام کتاب: سه شنبه ها با موری
موری درحالی که ابروانش را بالا می انداخت - برای او این عکس العمل نزدیک ترین کار مشابه بالا انداختن شانه ها بود به ادامه داد:
هر جامعه ای مشکلات خاص خودش را دارد، فکر می کنم، فرار راهش نیست. تو باید آن قدر کار کنی که فرهنگ خودت را خلق کنی.
بین، هیچ فرقی نمی کند که تو کجا زندگی کنی، بزرگ ترین نقص ما افراد بشر کوته نظری و تنگ نظریمان است. ما آن چیزی را که می توانیم باشیم، نمی بینیم. باید به ظرفیت ها و توانایی هایمان نگاه کنیم، باید آغوش خود را به روی تمام آن چیزهایی که می توانیم باشیم، کاملا باز کنیم خودمان را بسط بدهیم. اما اگر تو در محاصره افرادی قرار بگیری که دایما می گویند، "من مال خودم را همین الان می خواهم. ، با وضعیت
غیرمنتظره ای روبه رو خواهی شد: اقلیتی که همه چیز دارند، و سپاهی که فقرا را از تهاجم و قانون شکنی و دزیدن اموال دسته اقلیت باز می دارند.»
موری از بالای شانه های من – از میان پنجره - به دور دست ها خیره شد. می توانستی هر چند وقت یک بار صدای کامیونی در حال عبور را بشنوی، و با صدای باد را که با تازیانه اش شلاق می زد. موری لحظه ای به خانه همسایه ها خیره ماند، سپس ادامه حرف هایش را از سرگرفت.
میچ، مشکل این جاست که ما باور نداریم همه ما کاملا شبیه به یکدیگر هستیم. سیاه و سفید، کاتولیک و پروتستان، زن و مرد. اگر ما یکدیگر را شبیه به هم ببینیم، شاید برای پیوستن به خانواده بزرگ بشری در این دنیا مشتاق تر شویم، و شاید همانگونه که از خودمان محافظت می کنیم از آن هم مواظبت کنیم.
حرفم را باور کن. وقتی داری می میری متوجه می شوی که این حرف درست است. همه ما آغازی مشابه - تولد - و پایانی مشابه - مرگ - داریم، پس چطور می توانیم متفاوت باشیم؟
روی خانواده بشری سرمایه گذاری معنوی کن. روی مردم جامعه
1

صفحه 176 از 216