احساس می کند یا نه. وقتی فیزیوتراپیست به خودش تنفس داد، از من سؤال کرد که آیا مایل هستم آن کار را امتحان کنم. به او گفتم، بله. صورت موری هم چنان روی بالش قرار داشت، لبخند کمرنگی زد و گفت:
زیاد محکم نزن. من یک پیرمردم.)
شروع کردم به مشت زدن؛ همانگونه که فیزیوتراپیست آموزش داده بود، ضرباتی به پشت و پهلوی موری وارد می آوردم، و هرچند لحظه یکبار محل ضرباتم را عوض می کردم. متنفر بودم که موری - تحت هر شرایطی - روی تخت دراز بکشد ( آخرین جمله قصارش مدام در گوشم زنگ می زد: «زمانی که در تختخواب هستی، مردهای بیش نیستی!»)، متنفر بودم که به پهلو جمع بشود. بدن او خیلی کوچک و تحیف شده بود. بیشتر شبیه پسر بچه بود تا مرد بالغ. پوست بدنش سفید شده بود و موهای خاکستری اش، نامرتب و جدا از هم، به قول معروف موهایش شاخ درآورده بودند. دست هایش از دو طرف بدنش آویزان می شدند - دست های بی رمق و بی جانش. به این فکر می کردم که ما آدم ها چقدر وقت صرف می کنیم که بدنمان را خوش هیکل کنیم به اصطلاح در فرم باشیم. دمبل می زنیم، وزنه بر می داریم، نرمش طاقت فرسای درازونشست را انجام می دهیم، اما در نهایت قانون طبیعت، آن هیکل متناسب را از بدن ما دور می کند. زیر انگشتانم گوشت شل و بی جان اطراف استخوانهای موری را احساس می کردم، و مطابق آموزش های فیزیوتراپیست محکم به پشت او مشت می زدم. واقعیت این است که به جای ضربه زدن به پشت موری دلم می خواست در و دیوار را کتک بزنم.
موری با صدایی بریده بریده - وقتی به پشتش ضربه می زدم، کلمات ، صورت ناگهانی و پرشی، با ارتعاش از دهانش بیرون می جستند، مانند .ههای سوراخ کن - گفت:
میچ؟ »
زیاد محکم نزن. من یک پیرمردم.)
شروع کردم به مشت زدن؛ همانگونه که فیزیوتراپیست آموزش داده بود، ضرباتی به پشت و پهلوی موری وارد می آوردم، و هرچند لحظه یکبار محل ضرباتم را عوض می کردم. متنفر بودم که موری - تحت هر شرایطی - روی تخت دراز بکشد ( آخرین جمله قصارش مدام در گوشم زنگ می زد: «زمانی که در تختخواب هستی، مردهای بیش نیستی!»)، متنفر بودم که به پهلو جمع بشود. بدن او خیلی کوچک و تحیف شده بود. بیشتر شبیه پسر بچه بود تا مرد بالغ. پوست بدنش سفید شده بود و موهای خاکستری اش، نامرتب و جدا از هم، به قول معروف موهایش شاخ درآورده بودند. دست هایش از دو طرف بدنش آویزان می شدند - دست های بی رمق و بی جانش. به این فکر می کردم که ما آدم ها چقدر وقت صرف می کنیم که بدنمان را خوش هیکل کنیم به اصطلاح در فرم باشیم. دمبل می زنیم، وزنه بر می داریم، نرمش طاقت فرسای درازونشست را انجام می دهیم، اما در نهایت قانون طبیعت، آن هیکل متناسب را از بدن ما دور می کند. زیر انگشتانم گوشت شل و بی جان اطراف استخوانهای موری را احساس می کردم، و مطابق آموزش های فیزیوتراپیست محکم به پشت او مشت می زدم. واقعیت این است که به جای ضربه زدن به پشت موری دلم می خواست در و دیوار را کتک بزنم.
موری با صدایی بریده بریده - وقتی به پشتش ضربه می زدم، کلمات ، صورت ناگهانی و پرشی، با ارتعاش از دهانش بیرون می جستند، مانند .ههای سوراخ کن - گفت:
میچ؟ »