نام کتاب: سه شنبه ها با موری
همگی خندیدیم، خندهای عصبی؛ وقتی حضور نزدیک شیطان را احساس می کنی (به قول معروف شیطان بیخ گوشت است) چنین قهقهه هایی را سر می دهی. آن صحنه های کوتاه سرگرم کننده و مفرح بودند، آخرین نرمش های سبک پیش از مرگ - شاید چندان هم مفرح نبودند، اما در آن لحظات آن چه که همه ما به آن باور داشتیم، این بود که مفرح هستند. بیماری موری دیگر به اوج خطر نزدیک شده بود: به نقطه حساس و سلطه گر بدنش یعنی ریه ها. موری پیش تر از این، پیشگویی کرده بود که در اثر خفگی خواهد مرد. و به نظر من هیچ مرگی وحشتناک تر از خفگی وجود نداشت. حداقل من که نمی توانستم تصور کنم. گاهی موری چشم هایش را می بست و سعی میکرد هوا را به درون دهان و سوراخ های بینی اش بکشد، در آن مواقع مثل کسی بود که می خواهد لنگر کشتی را بالا بکشد.
اوایل اکتبر بود و هوا پاییزی - می بایست حتما ژاکت می پوشیدی. برگها دسته دسته روی چمن زارهای اطراف شهر «وست نیوتون» تلنبار شده بودند. فیزیوتراپیست موری آن روز زودتر از همیشه آمده بود؛ من معمولا مواقعی که پرستارها و یا درمانگرها با موری کار داشتند، آنها را تنها می گذاشتم. اما به تدریج با گذشت هفته ها و کمبود زمان محدود ما، درصد شرمم - نسبت به مسائل فیزیکی و جسمی - رو به کاهش گذاشته بود. دلم می خواست در اتاق موری باشم. دلم می خواست همه چیز را ببینم. این طرز رفتار مطابق اصول دیر آشنای من نبود، در واقع، هیچ کدام از رفتارهای متعدد دیگری که در طول آن ماه های آخر در خانه موری از من سر زده بود، مطابق اصول دیر آشنای من نبودند.
به این ترتیب فیزیوتراپیست را در حین کار روی بدن موری نگاه کردم، به دنده های موری - که روی تختخواب دراز کشیده بود - مشت می زد و از او سؤال می کرد که آیا روانی و سیالی خلط های متراکم را درون بدنش

صفحه 172 از 216