نام کتاب: سه شنبه ها با موری
صبر کرده بودم، در شگفت بودم که آیا هم نسل های من با احتیاط تر از نسل های پیشین شده اند یا اینکه خیلی ساده - فقط خودخواه تر شده اند؟
موری گفت:
خب، من هم برای هم نسل های تو متأسف و متأثرم. در فرهنگ ما پیدا کردن یک رابطه عاشقانه خیلی مهم است. چونکه در فرهنگ و ستت زیاد از این مقوله صحبت نمی شود. بیچاره بچه های امروزی؛ چه آنهایی که خیلی خودخواه تر از این حرفها هستند که وارد رابطه عاشقانه شوند، و چه آنهایی که به سرعت ازدواج می کنند و پس از شش ماه جدا می شوند. هیچ یک از آنها نمی دانند که از شریکشان چه می خواهند مفهوم شراکت را نمی دانند. خودشان را هنوز نشناخته اند - آن وقت چگونه قادر خواهند بود شریکشان را بشناسند؟
غم انگیز است. چرا که معشوق نقش خیلی مهمی دارد. می دانی چه وقت می توانی اهمیت معشوق را درک کنی؟ وقتی که شرایط فعلی من را داشته باشی. وقتی قادر نباشی از عهده کارهایت برآیی. دوستان عزیز هستند، اما شب که تو سرفه می کنی و نمی توانی بخوابی، دوستان در کنارت نیستند. باید یک نفر وجود داشته باشد که بالای سرت بیدارخوابی بکشد، اسباب راحتی و آسایش تو را فراهم کند، و کمک حالت باشد.»|
شارلوت و موری در دوران دانشجویی با همدیگر آشنا شده بودند. چهل و چهار سال از ازدواج آنها می گذشت. زمانهایی که شارلوت به موری برای داروهایش یادآوری می کرد - و گردنش را به آرامی نوازش می کرد - و یا در مورد یکی از پسرهایشان با او حرف می زد، هر دو نفر آنها را نگاه می کردم. گویی آن دو گروهی کار می کردند، گاهی اوقات برای فهمیدن آنچه که در ذهن یکدیگر می گذشت، فقط به نگاهی در سکوت احتیاج داشتند، فقط همین نه بیشتر. شارلوت زنی درونگرا بود،

صفحه 166 از 216