نام کتاب: سه شنبه ها با موری
من بر این بود که نرم ترین غذاها را بخرم، اما با این وجود نرم ترین خوراکی ها هم ماورای قدرت اندک موری برای جویدن و بلع آنها بود. موری اکثرأ مایعات می خورد، مایعاتی که گاهی نان ستم گردی در آن می انداختند تا نرم و حریره مانند و آسان هضم شود. شارلوت دیگر تقریبا هر چیزی را در مخلوط کن به پوره تبدیل می کرد. موری غذای خود را با نی می خورد. من هم چنان هر هفته از مغازه برد اند سرکس غذا می خریدم و وقتی وارد خانه می شدم پاکت های غذا را به او نشان می دادم، اما این غذاها فقط به درد نگاه کردن او می خوردند، نه چیز دیگر. وقتی در یخچال را باز می کردم، نزدیک بود ظرفهای غذا بیرون بریزند. حدس می زنم آن روزها به نوعی امید داشتم که شاید دوباره روزی من و موری بتوانیم با همدیگر یک ناهار درست و حسابی بخوریم تا من دوباره بتوانم غذا خوردن کثیف و شلخته وار او را نگاه کنم، بتوانم حرف زدن با هیجان او را به هنگام غذا خوردن و خرده غذاهایی که از دهانش بیرون می پرد، ببینم. چه امید احمقانه ای!
موری گفت:
خب... ژانین... ژانین لبخند زد.
تو زیبا و دوست داشتنی هستی. دستت را بده به من. ژانین دست خود را به موری داد.
میچ می گوید که تو یک خواننده حرفه ای هستی. ژانین گفت: بله.» او می گوید که تو فوق العاده ای.» ژانین خندید، اوه، نه او اغراق می کند، همیشه همین را می گوید. موری ابروانش را بالا انداخت.

صفحه 163 از 216