موری، می خواهم بیایم تو را سر کار ببینم.) من هم گفتم، بسیار خوب باشد. به این ترتیب او به یکی از کلاس های من آمد و تدریسم را مشاهده کرد.
وقتی کلام به پایان رسید، گفت، خیلی خوب، حالا تو دلت می خواهد بیایی من را سر کار ببینی؟ امشب عمل دارم. می خواستم پیشنهادش را رد کنم، اما نه نگفتم.
او مرا با خود به بیمارستان برد و گفت، ضدعفونی کن، ماسک بزن و روپوش بپوش. صحنه بعدی که به خاطر دارم این است که درست پهلو به پهلوی او در اتاق جراحی و پشت تخت جراحی بودم. بیمار او زنی بود از کمر به پایین لخت. دوستم چاقوی جراحی را برداشت و پوست بدن او را شکاف داد - با حرکتی سریع و ناگهانی! و خب...)
موری انگشت خود را بلند کرد و مارپیچ وار چرخاند.
«... همین طور که نشانتان دادم، سرم گیج رفت. نزدیک بود غش کنم. همه جا پر از خون شده بود. آه. پرستاری که نزدیک من ایستاده بود، گفت، موضوع چیست دکتر؟ و من پاسخ دادم، من دکتر لعنتی نیستم! بگذارید از این جا خلاص شوم!»
من و ژانین خندیدیم، موری نیز با آن نفس های رو به پایانش خندید، البته به زحمت. پس از آن همه مدت اولین بار بود که می دیدم موری چنین ماجرایی را تعریف می کند. با خودم فکر کردم، چقدر عجیب است، کسی که سال ها پیش به محض روبه رو شدن با بیماری شخصی دیگر غش و ضعف کرده بوده، حالا با این قدرت قادر است بیماری خودش را تحمل کند.
گنی چند ضربه به در اتاق زد و گفت که ناهار موری آماده است. ناهار موری دیگر سوپ هویج، کیک، سبزیجات و پاستای یونانی که من هر سه شنبه صبح از مغازه «برد آند سرکس» می خریدم - نبود. اگر چه تلاش
وقتی کلام به پایان رسید، گفت، خیلی خوب، حالا تو دلت می خواهد بیایی من را سر کار ببینی؟ امشب عمل دارم. می خواستم پیشنهادش را رد کنم، اما نه نگفتم.
او مرا با خود به بیمارستان برد و گفت، ضدعفونی کن، ماسک بزن و روپوش بپوش. صحنه بعدی که به خاطر دارم این است که درست پهلو به پهلوی او در اتاق جراحی و پشت تخت جراحی بودم. بیمار او زنی بود از کمر به پایین لخت. دوستم چاقوی جراحی را برداشت و پوست بدن او را شکاف داد - با حرکتی سریع و ناگهانی! و خب...)
موری انگشت خود را بلند کرد و مارپیچ وار چرخاند.
«... همین طور که نشانتان دادم، سرم گیج رفت. نزدیک بود غش کنم. همه جا پر از خون شده بود. آه. پرستاری که نزدیک من ایستاده بود، گفت، موضوع چیست دکتر؟ و من پاسخ دادم، من دکتر لعنتی نیستم! بگذارید از این جا خلاص شوم!»
من و ژانین خندیدیم، موری نیز با آن نفس های رو به پایانش خندید، البته به زحمت. پس از آن همه مدت اولین بار بود که می دیدم موری چنین ماجرایی را تعریف می کند. با خودم فکر کردم، چقدر عجیب است، کسی که سال ها پیش به محض روبه رو شدن با بیماری شخصی دیگر غش و ضعف کرده بوده، حالا با این قدرت قادر است بیماری خودش را تحمل کند.
گنی چند ضربه به در اتاق زد و گفت که ناهار موری آماده است. ناهار موری دیگر سوپ هویج، کیک، سبزیجات و پاستای یونانی که من هر سه شنبه صبح از مغازه «برد آند سرکس» می خریدم - نبود. اگر چه تلاش