نام کتاب: سه شنبه ها با موری
موری، البته آن طور که خودش عقیده داشت، یک لاسی بی آزار بود، و به نظر می رسد هر بار که گفتگویش را برای سرفه کردن با استفاده از صندلی لگن دار قطع می کند، ذخیره های تازه ای از انرژی در اتاق با ژانین به دست می آورد. او نگاهی به عکس عروسی ما انداخت، عکسی که ژانین همراه خویش آورده بود. موری سؤال کرد:
«اهل دیترویت هستی؟»| ژانین پاسخ داد:
بله.»
من یک سال در دیترویت تدریس کردم، اواخر دهه چهل بود. ماجرای خنده داری از آن روزها به یاد دارم.»
موری صحبتش را قطع کرد تا بینی اش را بگیرد. هم چنان که به سختی درگیر تکه دستمالی بود که جلوی بینی اش قرار بدهد، من دستمال را از او گرفتم و جلوی سوراخ های بینی او قرار دادم، دستمال را کمی فشار دادم و او نیز خیلی آرام و ضعیف آب بینی اش را وارد دستمال کرد. درست مانند مادری که بینی کودکش - که روی صندلی مخصوص بچه نشسته - را می گیرد.
متشکرم، میچ» سپس ژانین را نگاه کرد و گفت:
پرستار من، این یکی است.» (منظور ژانین ژانین لبخند زد.
بگذریم. و اما ماجرای خنده دار من. در دیترویت ما اعضای هیأت علمی دپارتمان جامعه شناسی دانشگاه عادت داشتیم، هر شب با اعضای هیأت علمی دپارتمان های دیگر پوکریازی کنیم، از قضا یکی از این اعضا، جراح بود. شبی پس از پایان بازی به من گفت:
.. کبریت بی خطر، کسی که احساساتش را فقط به صورت کلامی ابراز می کند.

صفحه 161 از 216