نام کتاب: سه شنبه ها با موری
روزنامه. چارلی همچنان در برانکس زندگی می کرد. شبی از شب ها چارلی برای پیاده روی بعد از شام از خانه خارج می شود. سه چهار بلوک را پشت سر می گذارد و ناگهان با دو دزد وحشی مواجه می شود.
یکی از دزدها اسحله می کشد و می گوید: هرچه پول داری، رد کن بیاد.
چارلی وحشت زده و هراسان کیف پولش را روی زمین می اندازد و فرار می کند. از چند خیابان می گذرد و آن قدر می دود که به پله های خانه یکی از اقوام می رسد، و مقابل در خانه غش می کند.
سکته قلبی چارلی همان شب از دنیا می رود.
با موری برای تشخیص هویت جسد تماس می گیرند. او با هواپیما به نیویورک پرواز می کند و یک راست به سردخانه می رود. موری از پله های سردخانه پایین می رود و وارد اتاقی می شود که مرده ها را در آنجا نگه می دارند.
مسئول مربوطه می پرسد:
این پدر شماست؟ »
موری از پشت شیشه به جسد پدر نگاه می کند، جسد مردی که با او بدرفتاری می کرد، سلطه جویی می کرد، و به موری یاد می داد که کار کند، مردی که وقتی موری می خواست با او حرف بزند، ساکت ساکت بود، مردی که از موری خواسته بود همه خاطرات مربوط به مادرش را ببلعد و فراموش کند، آن هم درست در زمانی که موری می خواست خاطراتش را با دنیا سهیم شود.
موری تأیید می کند که جسد، متعلق به پدر او است و از آنجا می رود. بعدها موری اذعان می کرد که ترس و وحشت و ابهت آن اتاق آنقدر زیاد وود که دیگر مشغولیات موری را تحت الشعاع خود قرار داده بود. موری تا

صفحه 156 از 216