نام کتاب: سه شنبه ها با موری
خودشان می خواستند به او بدهند. این پیر مرد کوچولو علی رغم همه درد و رنج و ضعف شخصی خویش، به آنها توجه می کرد، به حرف آنها گوش می داد، همان طوری که همه آنها آرزوی این را داشتند که یک نفر آن طور که آنها دلشان می خواهد، به حرفشان گوش بدهد.
به او گفتم، تو پدری هستی که هر کسی آرزوی داشتنش را دارد. او در حالی که چشمانش را می بست، گفت: خب به هرحال در این زمینه کمی تجربه دارم...)
و آخرین باری که موری پدر خویش را ملاقات کرد، در سردخانه شهر بود. چارلی شوارتز مردی ساکت و کم حرف بود که دلش می خواست روزنامه اش را تک و تنها زیر تیر چراغ برقی واقع در خیابان ترمونت شهر برانکس بخواند. وقتی موری بچه بود، چارلی هر شب برای پیاده روی بعد از شمام از خانه خارج می شد. چارلی مردی روس تبار بود، با چهره ای گلگون و موهایی خاکستری. موری و برادرش، دیوید، از پنجره بیرون را نگاه می کردند و پدرشان را می دیدند که به تیر چراغ برق تکیه داده بود، و موری آرزو می کرد که ای کاش پدرش وارد خانه می شد و با آنها حرف می زد، اما او خیلی به ندرت این کار را می کرد. چمارلی نه آنها را می بوسید، نه به آنها شب بخیر می گفت، و نه دور و بر آنها را در تختخواب مرتب میکرد.
موری با خود عهد بسته بود که وقتی خودش پدر شد، همه این کارها را برای فرزندان خویش انجام دهد. و سال ها بعد وقتی پدر شد، همه آن کارها را انجام داد.
حتی وقتی که موری پدر شده، و مشغول تربیت فرزندان خویش بود، نیز چارلی عادت خودش را ترک نکرده بود. کماکان پیاده روی و خواندن

صفحه 155 از 216