نام کتاب: سه شنبه ها با موری
ترافیک از من سبقت بگیرد . البته وقتی می توانستم رانندگی کنم - دستم را بالا می بردم...
و سعی کرد دستش را بالا ببرد، اما دست ناتوان او فقط شش اینچ بالا رفت.
... دستم را بالا می بردم، مثل مواقعی که می خواهیم اشاره بندی بکنیم، اما دستم را برای او تکان می دادم و لبخند می زدم. به جای حواله کردن انگشت اجازه می دهی آنها به راهشان ادامه دهند، و خودت هم لبخند می زنی.
می دانی چه اتفاقی می افتد؟ خیلی وقت ها آنها هم جواب خنده تو را پس می دهند.
واقعیت این است که من عجله ندارم اتومبیلم را با سرعت برانم. ترجیح می دهم انرژیم را روی مردم بگذارم.»
او این کار را از هر کس دیگری که من تا آن لحظه شناخته بودم، بهتر انجام می داد. تمام کسانی که نزد او می رفتند و در کنارش می نشستند، متوجه چشمان او می شدند که وقتی ماجرای تلخی مطرح می شد، خیس بودند، و وقتی لطیفه ای بی ادبی تعریف می شده از فرط شوق و ذوق و خنده، چین و واچین. همیشه آماده بود که احساسات خودش را آزادانه و راحت به معرض نمایش بگذارد، قابلیتی که گمشده هم نسل های من است، نسل های پس از جنگ دوم جهانی. بزرگی و عظمت در همین گفتگوهای ساده و معمولی مااست: «چه کار میکنی؟» «کجا زندگی می کنی؟» اما چند بار واقعا به حرف کسی گوش داده ایم؟ البته بدون تلاش برای فروش جنس به او، بدون در معذوریت قراردادن او، بدون دوشیدن او، و بدون چشمداشت، بی قید و شرط؟ من به این مسئله ایمان دارم که اکثر مراجعه کنندگان موری که در ماه های آخر زندگی او به سراغش می رفتند، خواهان توجهی بودند که موری به آنها می داد، نه توجهی که

صفحه 154 از 216