مسئله در چیست؟ اما دیگر می دانستم که مهم ترین مبحثی که در دانشگاه به ما تدریس می کردند، همین موضوع بوده.
موری به خود تکانی داد تا دست من را در دست بگیرد، وقتی دستم را به سوی او پیش بردم، شدید احساس گناه کردم. مردی در اتاق وجود داشت که اگر می خواست، می توانست تمام لحظات بیداری اش را صرف دلسوزی به حال خود کند، نفس هایش را بشمرد و بدن درحال زوال خویش را احساس کند. خیلی از آدم ها به شدت درگیر مشکلات کوچولوکوچولو می شوند، به شدت خودبین و خود محور می شوند. کافی است بیشتر از سی ثانیه با آنها صحبت کنی تا تمرکزشان را از دست بدهند؛ هزاران گفتگوی ذهنی در سر خویش دارند: «به دوستم باید تلفن کنم، باید فاکس بزنم، و...»، کلی هم مسائل عشقی دارند که راجع به آنها رؤیاپردازی می کنند. و درست در لحظه ای که حرفت را تمام کردهای یادشان می افتد که به تو توجه کنند، و می گویند: « آه... هاه...» یا «بله، واقعأ» و تظاهر میکنند که در لحظه هستند و داشتند به حرف های توگوش می کردند.
موری گفت:
میچ، بخشی از مسئله به این مربوط می شود که انگار هر کسی یک جور عجله دارد. مردم در زندگیشان معنی و مفهوم پیدا نکرده اند، پس بیست و چهار ساعته به دنبال آن می دوند. اتومبیل جدید، خانه جدید شغل جدید و متوجه می شوند که این چیزها هم بی معنی و خالی هستند. و دوباره می دوند و می دوند.»
من گفتم، وقتی آدم شروع کرد به دویدن، دیگر سخت است سرعتش را کم کند.
او در حالی که سرش را تکان می داد، گفت: نه چندان. می دانی من چه کار میکنم؟ وقتی یک نفر می خواهد در
موری به خود تکانی داد تا دست من را در دست بگیرد، وقتی دستم را به سوی او پیش بردم، شدید احساس گناه کردم. مردی در اتاق وجود داشت که اگر می خواست، می توانست تمام لحظات بیداری اش را صرف دلسوزی به حال خود کند، نفس هایش را بشمرد و بدن درحال زوال خویش را احساس کند. خیلی از آدم ها به شدت درگیر مشکلات کوچولوکوچولو می شوند، به شدت خودبین و خود محور می شوند. کافی است بیشتر از سی ثانیه با آنها صحبت کنی تا تمرکزشان را از دست بدهند؛ هزاران گفتگوی ذهنی در سر خویش دارند: «به دوستم باید تلفن کنم، باید فاکس بزنم، و...»، کلی هم مسائل عشقی دارند که راجع به آنها رؤیاپردازی می کنند. و درست در لحظه ای که حرفت را تمام کردهای یادشان می افتد که به تو توجه کنند، و می گویند: « آه... هاه...» یا «بله، واقعأ» و تظاهر میکنند که در لحظه هستند و داشتند به حرف های توگوش می کردند.
موری گفت:
میچ، بخشی از مسئله به این مربوط می شود که انگار هر کسی یک جور عجله دارد. مردم در زندگیشان معنی و مفهوم پیدا نکرده اند، پس بیست و چهار ساعته به دنبال آن می دوند. اتومبیل جدید، خانه جدید شغل جدید و متوجه می شوند که این چیزها هم بی معنی و خالی هستند. و دوباره می دوند و می دوند.»
من گفتم، وقتی آدم شروع کرد به دویدن، دیگر سخت است سرعتش را کم کند.
او در حالی که سرش را تکان می داد، گفت: نه چندان. می دانی من چه کار میکنم؟ وقتی یک نفر می خواهد در