این رفتار را با خیلی از آدم ها انجام می داد، می دانم، اما مهارت خاص خداداد او این بود که قادر بود به هر مراجعه کننده ای این احساس را منتقل کند، که لبخندی که به او زده می شود، خاص او است. صرفا برای او است. لبخندی منحصر به فرد
هروقت که مرا می دید با آن صدای بلند و در عین حال گرفته و نامفهوم خود می گفت:
«آه ۵۵۵۰۰، دوست صمیمی من!» |
هیچ وقت گپ و احوالپرسی را فراموش نمی کرد. زمان هایی که موری با تو بود، واقعا با تو بود. مستقیم به چشمان تو چشم می دوخت و گوش می داد، گوبی تو تنها فرد روی کره زمین بودی. اگر همه مردم در اولین برخورد هر روزشان، به جای گله گذاری و شکایت از مستخدمه و راننده و رییس و...، این گونه رفتار می کردند، چقدر روابط هماهنگی می داشتیم.
موری گفت:
من به بودن محض، حضور با تمام وجود در لحظه معتقدم، یعنی این که تو باید با تمام وجود باکسی باشی که در کنار تواست. میچ، الان که من دارم با تو صحبت می کنم، سعی می کنم همه حواسم را روی آن چه که دارد مابین ما اتفاق می افتد، متمرکز کنم. و دیگر در مورد مباحث هفته های گذشته فکر نمی کنم. به آنچه که قرار است این جمعه اتفاق بیفتد، فکر نمی کنم. به ضبط برنامه تلویزیونی تد کاپل فکر نمی کنم. به داروهایی که باید بخورم، فکر نمی کنم.
«من دارم با تو صحبت می کنم. من دارم به تو فکر میکنم.»
گروه گام به گام دانشگاه را به خاطر آوردم. آن زمان هم موری دلش می خواست این تمرین را آموزش بدهد. اما من او را دست می انداختم.
کر می کردم این تمرین به هیچ وجه مناسب تدریس رشته دانشگاهی ما .ت. یاد بگیریم چگونه توجه کنیم؟ چگونه متمرکز باشیم؟ اهمیت این
هروقت که مرا می دید با آن صدای بلند و در عین حال گرفته و نامفهوم خود می گفت:
«آه ۵۵۵۰۰، دوست صمیمی من!» |
هیچ وقت گپ و احوالپرسی را فراموش نمی کرد. زمان هایی که موری با تو بود، واقعا با تو بود. مستقیم به چشمان تو چشم می دوخت و گوش می داد، گوبی تو تنها فرد روی کره زمین بودی. اگر همه مردم در اولین برخورد هر روزشان، به جای گله گذاری و شکایت از مستخدمه و راننده و رییس و...، این گونه رفتار می کردند، چقدر روابط هماهنگی می داشتیم.
موری گفت:
من به بودن محض، حضور با تمام وجود در لحظه معتقدم، یعنی این که تو باید با تمام وجود باکسی باشی که در کنار تواست. میچ، الان که من دارم با تو صحبت می کنم، سعی می کنم همه حواسم را روی آن چه که دارد مابین ما اتفاق می افتد، متمرکز کنم. و دیگر در مورد مباحث هفته های گذشته فکر نمی کنم. به آنچه که قرار است این جمعه اتفاق بیفتد، فکر نمی کنم. به ضبط برنامه تلویزیونی تد کاپل فکر نمی کنم. به داروهایی که باید بخورم، فکر نمی کنم.
«من دارم با تو صحبت می کنم. من دارم به تو فکر میکنم.»
گروه گام به گام دانشگاه را به خاطر آوردم. آن زمان هم موری دلش می خواست این تمرین را آموزش بدهد. اما من او را دست می انداختم.
کر می کردم این تمرین به هیچ وجه مناسب تدریس رشته دانشگاهی ما .ت. یاد بگیریم چگونه توجه کنیم؟ چگونه متمرکز باشیم؟ اهمیت این