نام کتاب: سه شنبه ها با موری
و درست ترین کار این است که اگر دلت بخواهد کمی نیز گریه کنی.»
موری. او همیشه می خواست اشک من را در بیاورد. از همان سال اول دانشگاه. او گفت:
یکی از همین روزها گریه ات را در می آورم.» من پاسخ دادم، آره، آره، حتما.
( موری گفت:
تصمیم خودم را در مورد نوشته روی سنگ قبرم گرفتم.» نمی خواهم چیزی راجع به سنگ قبر بشنوم.
چرا؟ تو را عصبی می کند؟ » شانه هایم را بالا انداختم.
می توانیم فراموشش کنیم. | نه، نه، خواهش می کنم بگو، چه تصمیمی؟ موری به سرعت به حرف آمد:
داشتم به این فکر می کردم: معلمی تا مرز بی نهایت.» موری صبر کرد تا من کلمات را به دقت تجزیه تحلیل کنم. معلمی تا مرز بی نهایت. او سؤال کرد
خوب است؟» | من گفتم، بله، خیلی خوب است.
و همیشه وقتی وارد اتاق موری می شدم و لبخند محبت آمیز، و شوق و ذوق او را می دیدم، عشق زده می شدم و به وجد می آمدم. البته که او نظیر

صفحه 151 از 216