نام کتاب: سه شنبه ها با موری
وارد یک تکه دستمال کاغذی کرد. خلطهای گلوله گلوله شده...
موری گفت:
در هر صورت من به آنها گفتم که زیاد هم نباید منتظر شوند، چون ممکن است دیگر صدای من درنیاید. وقتی پیشرفت بیماریم تا ریه هایم برسد غیرممکن است که بتوانم حرف بزنم. همین حالا هم که می خواهم حرف بزنم، مدام باید میان گفتگوهایم استراحت داشته باشم. نمی توانم طولانی مدت صحبت کنم. کلی از قرارهایم را لغو کرده ام. میچ مراجعه کنندگانم خیلی خیلی زیاد هستند. اما من هم خیلی خیلی خسته و کوفته ام. اگر من نتوانم با دقت به حرف های آنان گوش دهم، نمی توانم کمکی به آنها بکنم.»
نگاهی به دستگاه ضبط صوت انداختم. احساس گناه وجودم را در برگرفته بود، به نظرم رسید که دارم باقیمانده زمان و کلام با ارزش او را می دزدم. سؤال کردم، بحث را تمام کنیم؟ انگار تو را خیلی خسته می کند.
موری چشمانش را روی هم گذاشت و سرش را تکان داد. گویی صبر می کرد تا در لحظه ای اش برطرف شود. بالاخره به حرف آمد: .
انه، تو و من باید ادامه بدهیم. این آخرین پایان نامه ها با هم است. تو که می دانی. آخرین پایان نامه ما.
ما می خواهیم آن را به دقت درک کنیم.»
اولین پایان نامه خودمان را در دانشگاه به خاطر آوردم، که آن هم صدالبته نظر مروری بود. او به من گفت که من به حد کافی لایق هستم که پروژه ام درجه ممتاز بگیرد - درجه ممتاز! من هیچ وقت حتی تصورش را هم نکرده بودم.
و حالا در اتاق مطالعه موری، ما دوباره داشتیم همان کارها را بار دیگر تکرار می کردیم. اما ایده دیگری داشتیم. گفتگوی مردی رو به موت بما

صفحه 149 از 216