نام کتاب: سه شنبه ها با موری
موری گفت: من این کارم را در قالب جدیدترین جمله قصارم خلاصه کرده ام.» می خواهم آن جمله را بشنوم. زمانی که در تختخواب هستی، مردهای بیش نیستی.»
موری لبخند زد. فقط موری بود که می توانست به چنین سوژه هایی بخندد.
از برنامه «نایت لاین» با او تماس گرفته بودند، حتی تدکاپل شخصا تلفن کرده بود.
موری گفت:
« آنها قصد دارند اینجا بیایند و برنامه دیگری را با حضور من ضبط کنند. اما آنها تصمیم دارند صبر کنند تا...) تا چه؟ تا تو آخرین نفسهایت را بکشی؟
شاید؛ به هر حال من فاصله زیادی هم تا آن زمان ندارم.» این حرف را نزن. «متأسفم.»
این کار آنها من را خیلی عصبانی می کند، آنها می خواهند صبر کنند تا تو از دست بروی.
تو را عصبانی می کند، چون نگران من هستی و جوش من را می زنی.) موری لبخند زد.
«میچ، ممکن است آنها قصد داشته باشند از من برای تهیه برنامه ای غم انگیز استفاده کنند. این درست. اما شاید من هم دارم از آنها استفاده می کنم. آنها دارند به من کمک می کنند تا پامم را به میلیونها نفر برسانم. من که قادر نبودم بدون آنها این کار را انجام دهم، بودم؟ خب؟ درست؟ پس این یک توافق دوجانبه است.»
موری سرفه ای کرد و متعاقب آن خلط غلیظ و فشرده ای را از دهانش

صفحه 148 از 216