او نیفتد. نمی خواستم او متوجه شود چه چیزی در مغز من می گذرد. نمی خواستم متوجه شود که قسمت اعظم زندگیم پس از فارغ التحصیلی را صرف تعقیب مسائلی کرده بودم که موری آنها را مذمت می کند - اشیای بزرگ تر، خانه بهتر. از آنجایی که با ورزشکاران ثروتمند و معروف کار می کردم، خودم را متقاعد کرده بودم که نیازهایم حقیقی هستند، مدام در حال مقایسه با دیگران، با حرص و آزی دور از ذهن.
موری ابهام مرا در این مورد برطرف کرد.
میچ، اگر تو داری تلاش می کنی قابلیت هایت را به رخ بالادستی های خودت بکشی، این کار را کلا کنار بگذار. چون به هر حال آنها تو را از بالا نگاه خواهند کرد. اگر هم داری تلاش میکنی قابلیت هایت را به رخ پایین دستی های خودت بکشی، این کار را هم کلا کنار بگذار. چون آنها فقط به تو حسادت خواهند ورزید. موقعیت اجتماعی جایی برای تو باز نخواهد کرد. فقط قلب گشوده تو می تواند این امکان را برایت فراهم بیاورد که در میان تک تک افراد غوطه ور شوی و میان آنها جایی را برای خودت باز کنی.» موری مکثی کرد، سپس به من نگریست.
من دارم می میرم، درست است؟ » بله.
تو فکر می کنی چرا برای من شنیدن مشکلات دیگران تا این حد مهم است؟ مگر من به حد کافی درد و رنج ندارم؟ مگر من به درد خودم گرفتار نیستم؟
البته که به درد خودم گرفتارم. اما سهیم شدن با دیگران من را مجبور می کند احساس کنم که زنده هستم، نه اتومبیل یا خانه ام. نه قیافه ام در آینه. وقتی برای کسی وقت می گذارم، وقتی مجبورش می کنم که پس از حس کردن غم و غصه اش بخندد، سلامتی فوق العاده ای را احساس میکنم.»
موری ابهام مرا در این مورد برطرف کرد.
میچ، اگر تو داری تلاش می کنی قابلیت هایت را به رخ بالادستی های خودت بکشی، این کار را کلا کنار بگذار. چون به هر حال آنها تو را از بالا نگاه خواهند کرد. اگر هم داری تلاش میکنی قابلیت هایت را به رخ پایین دستی های خودت بکشی، این کار را هم کلا کنار بگذار. چون آنها فقط به تو حسادت خواهند ورزید. موقعیت اجتماعی جایی برای تو باز نخواهد کرد. فقط قلب گشوده تو می تواند این امکان را برایت فراهم بیاورد که در میان تک تک افراد غوطه ور شوی و میان آنها جایی را برای خودت باز کنی.» موری مکثی کرد، سپس به من نگریست.
من دارم می میرم، درست است؟ » بله.
تو فکر می کنی چرا برای من شنیدن مشکلات دیگران تا این حد مهم است؟ مگر من به حد کافی درد و رنج ندارم؟ مگر من به درد خودم گرفتار نیستم؟
البته که به درد خودم گرفتارم. اما سهیم شدن با دیگران من را مجبور می کند احساس کنم که زنده هستم، نه اتومبیل یا خانه ام. نه قیافه ام در آینه. وقتی برای کسی وقت می گذارم، وقتی مجبورش می کنم که پس از حس کردن غم و غصه اش بخندد، سلامتی فوق العاده ای را احساس میکنم.»