نام کتاب: سه شنبه ها با موری
خواهش کرد بالش های پشت سرش را مرتب کنم. باید مدام بدنش را جابه جا می کردیم تا راحت باشد. جسم موری در احاطه بالشهای سفیدرنگ، اسفنج های لیمویی و حوله های آبی روی صندلی قرار داشت. وقتی نگاه سریعی به او می انداختی، این طور به نظر می رسید که برای سفری دریایی بسته بندی شده است.
وقتی بالش هایش را جابه جا کردم، زیر لب گفت :
متشکرم.» من گفتم، خواهش می کنم.
میچ، داری به چه چیزی فکر می کنی؟»| پیش از دادن پاسخ مکث کردم، سپس گفتم، همه اینها درست؛ اما من در شگفتم که تو چگونه به جوانترها و افراد سالم حسادت نمی کنی
او چشم هایش را بست.
«اوه، من فکر می کنم که حسادت می کنم. من به حال آنهایی که به باشگاه های بدن سازی یا به استخرهای شنا یا به سالن های رقص می روند، غبطه می خورم، به ویژه رقص. من اجازه می دهم که حسادت تمام ذرات وجودم را در بر بگیرد، اما فقط احساسش می کنم، سپس اجازه می دهم که برود. رهایش می کنم. آن چه را که در مورد رهاسازی گفتم، به خاطر داری؟ بگذار برود، رهایش کن. به خودت بگو، این فقط حسادت است، حالا می خواهم از این احساس جدا شوم. و از آن دور شو.»
موری سرفه کرد - سرفه ای خلط دار و طولانی - سپس دستمالی را درون دهانش فرو برد و بی رمق خلط هایی از گلویش خارج کرد. وقتی آنجا می نشستم، این احساس به من دست می داد که خیلی از او قوی تر هستم، به حدی احمقانه و مضحک، که گویی قادر بودم او را بلند کنم و هم چون یک کیسه گونی آرد روی دوشم بیندازم. این احساس برتری و قدرت باعث شرم من می شد، زیرا به هیچ وجه احساس نمی کردم که در

صفحه 135 از 216