یاد کنم - و کارهایی را نام ببرم که در ایام نوجوانی انجام داده بودم - به خاطر این که نمی خواستم سنم را بالا و بالاتر ببرم، به خاطر این که از رسیدن به سن چهل سالگی می ترسیدم و متعاقب آن از ناکارآمدی شغلی و از کار افتادگی
اما موری با دید بهتری پیر شده بود. او گفت:
هیچ اعتقادی به این همه تأکید و اهمیت روی جوانی ندارم. گوش کن، من می دانم جوان بودن مساوی با چه بدبختی هایی است، پس به من نگو که جوانی دوره باشکوهی است. چه بسیار جوانهایی که نزد من آمده اند و از جنگ و دعواهایشان، از تضادهایشان، از بی لیاقتی شان، و از اسفباری زندگی هایشان حرفها زده اند. گاهی زندگی از نظر آنها آنقدر بد و ناگوار بوده که حتی خواستند همدیگر را نیز بکشند...
و علاوه بر همه این تفاسیر اسفناک، جوانها عاقل نیستند. آنها درک کمی از زندگی دارند. وقتی نمی دانی چه چیزی دارد اتفاق می افتد، چگونه می توانی هر روز زندگی کنی؟ وقتی مردم تو را فریب می دهند، که این عطر را بخر، چون تو را جذاب تر می کند، با این لباس جین را بپوش، چون تو را شهوت انگیز تر می کند و تو باورشان می کنی! چه حماقتی!»
من سؤال کردم، تو هیچ وقت از پیر شدن نترسیدی؟
میچ، من پیری را در آغوش کشیدم. به استقبالش رفتم.» در آغوش کشیدی؟
خیلی ساده است. وقتی سن تو بالا می رود، چیزهای بیشتری یاد میگیری. اگر تو همیشه در سن بیست و دو سالگی بمانی، همیشه به همان خامی و جهالت بیست و دو سالگی هستی. پیری صرفا فرسودگی نیست، خودت میدانی. پیری رشد و بزرگی است. مثبتهای آن حتی از مثبتهای مقوله مرگ نیز بیشتر است، زیرا تو به این ادراک میرسی که
اما موری با دید بهتری پیر شده بود. او گفت:
هیچ اعتقادی به این همه تأکید و اهمیت روی جوانی ندارم. گوش کن، من می دانم جوان بودن مساوی با چه بدبختی هایی است، پس به من نگو که جوانی دوره باشکوهی است. چه بسیار جوانهایی که نزد من آمده اند و از جنگ و دعواهایشان، از تضادهایشان، از بی لیاقتی شان، و از اسفباری زندگی هایشان حرفها زده اند. گاهی زندگی از نظر آنها آنقدر بد و ناگوار بوده که حتی خواستند همدیگر را نیز بکشند...
و علاوه بر همه این تفاسیر اسفناک، جوانها عاقل نیستند. آنها درک کمی از زندگی دارند. وقتی نمی دانی چه چیزی دارد اتفاق می افتد، چگونه می توانی هر روز زندگی کنی؟ وقتی مردم تو را فریب می دهند، که این عطر را بخر، چون تو را جذاب تر می کند، با این لباس جین را بپوش، چون تو را شهوت انگیز تر می کند و تو باورشان می کنی! چه حماقتی!»
من سؤال کردم، تو هیچ وقت از پیر شدن نترسیدی؟
میچ، من پیری را در آغوش کشیدم. به استقبالش رفتم.» در آغوش کشیدی؟
خیلی ساده است. وقتی سن تو بالا می رود، چیزهای بیشتری یاد میگیری. اگر تو همیشه در سن بیست و دو سالگی بمانی، همیشه به همان خامی و جهالت بیست و دو سالگی هستی. پیری صرفا فرسودگی نیست، خودت میدانی. پیری رشد و بزرگی است. مثبتهای آن حتی از مثبتهای مقوله مرگ نیز بیشتر است، زیرا تو به این ادراک میرسی که