مشتاقانه آرزومندیم که به نوعی به آن روزها برگردیم، به روزهای توجه و مراقبت صرف، به روزهای عشق بدون قید و شرط، به روزهای توجه و مواظبت نامشروط. اکثر ما به قدر کافی این طور جیزها را نچشیده ایم.
من از بابت خود مطمئنم که نچشیده ام.) به موری نگاه کردم و ناگهان متوجه شدم که چرا او از خم شدن من در بالای سرش برای تنظیم میکروفون آن قدر زیاد لذت می برد، و یا به هنگام تنظیم بالشها، و یا تمیز کردن چشم هایش. لمس و تماس انسانی موری در هفتاد و هشت سالگی ظاهر یک فرد بالغ و رفتار یک کودک را داشت.
ما مدتی پس از آن روز ما در مورد مقوله پیری بحث کردیم. و یا شاید بهتر باشد بگویم مقوله ترس از پیری - یکی دیگر از موضوعات موجود در فهرستم تحت عنوان چه پدیده هایی موجبات خشم نسل من را فراهم می آورند. در مسیرم از فرودگاه بوستون تا منزل موری دیوارکوب های بزرگ تبلیغاتی را شمرده بودم – دیوارکوب هایی با تصاویری از زنان و مردان زیبا و جوان. مردجوان خوش قیافه ای با کلاهی کابویی به سر و سیگاری گوشه لب؛ دو زن جوان که کنار ظرف شامپو لبخند می زدند به نگاه جذاب دختر نوجوانی جین پوش با دگمه هایی باز؛ و زنی شهوت انگیز با پیراهن مخمل مشکی در کنار مردی با لباس رسمی مخصوص شام، که هر دو نفر آنها به یک گیلاس ویسکی چسبیده بودند.
در بین آن همه تصاویر تبلیغاتی حتی یک مانکن بالای سی و پنج سال نیز وجود نداشت. به موری گفتم، به محض آنکه بالای تپه بودن را احساس کردم، به همان نسبت نیز نومیدانه کوشیدم نوک قله بمانم. برای همین مدام کار کردم. به خورد و خوراکم رسیدم. خط رویش موهایم را در آینه کنترل کردم. دیگر این عادتم را کنار گذاشته بودم که با غرور از سنم
من از بابت خود مطمئنم که نچشیده ام.) به موری نگاه کردم و ناگهان متوجه شدم که چرا او از خم شدن من در بالای سرش برای تنظیم میکروفون آن قدر زیاد لذت می برد، و یا به هنگام تنظیم بالشها، و یا تمیز کردن چشم هایش. لمس و تماس انسانی موری در هفتاد و هشت سالگی ظاهر یک فرد بالغ و رفتار یک کودک را داشت.
ما مدتی پس از آن روز ما در مورد مقوله پیری بحث کردیم. و یا شاید بهتر باشد بگویم مقوله ترس از پیری - یکی دیگر از موضوعات موجود در فهرستم تحت عنوان چه پدیده هایی موجبات خشم نسل من را فراهم می آورند. در مسیرم از فرودگاه بوستون تا منزل موری دیوارکوب های بزرگ تبلیغاتی را شمرده بودم – دیوارکوب هایی با تصاویری از زنان و مردان زیبا و جوان. مردجوان خوش قیافه ای با کلاهی کابویی به سر و سیگاری گوشه لب؛ دو زن جوان که کنار ظرف شامپو لبخند می زدند به نگاه جذاب دختر نوجوانی جین پوش با دگمه هایی باز؛ و زنی شهوت انگیز با پیراهن مخمل مشکی در کنار مردی با لباس رسمی مخصوص شام، که هر دو نفر آنها به یک گیلاس ویسکی چسبیده بودند.
در بین آن همه تصاویر تبلیغاتی حتی یک مانکن بالای سی و پنج سال نیز وجود نداشت. به موری گفتم، به محض آنکه بالای تپه بودن را احساس کردم، به همان نسبت نیز نومیدانه کوشیدم نوک قله بمانم. برای همین مدام کار کردم. به خورد و خوراکم رسیدم. خط رویش موهایم را در آینه کنترل کردم. دیگر این عادتم را کنار گذاشته بودم که با غرور از سنم