او پاسخ داد:
میچ، خیلی بامزه و سرگرم کننده است. از آنجایی که من انسانی مستقل هستم، پس می بایست نهادم در مقابل همه این چیزها مقاومت می کرد - کمک گرفتن به هنگام پیاده شدن از اتومبیل، به هنگام لباس پوشیدن. کمی احساس شرم داشتم، چون فرهنگ ما به ما دیکته می کند که اگر خودمان قادر نباشیم ماتحتمات را پاک کنیم باید خجالت بکشیم. اما من این جمله را در نظر گرفتم، آنچه را که فرهنگ دیکته می کند، فراموش کن. من در زندگی ام بارها و بارها ست و فرهنگ را نادیده گرفتم. دلم نمی خواهد خجالت بکشم. چگونه می شود تحت تأثیر این مرحله از بیماری قرار نگرفت؟ چگونه می شود بدان اهمیت نداد؟
چگونه اش را می دانی؟ از شگفت انگیزترین مسیر.» چه مسیری؟
من شروع کردم به این که از وابستگی ام لذت ببرم. حالا دیگر از این که بقیه من را به پهلو برگردانند و روی ماتحتم کرم بمالند تا زخم نشود، لذت می برم. یا از این که پیشانی ام را تمیز کنند، و یا پاهایم را ماساژ دهند. از همه این کارها لذت می برم. چشم هایم را میبندم و غرق در لذت می شوم. این احساس برایم خیلی آشناست.
درست مانند بازگشتی دوباره به دوران کودکی. زمانی که کس دیگری تو را می شست، تو را به حمام می برد، تو را از جایت بلند می کرد، زیرت را تمیز می کرد. ما همه می دانیم چگونه باید کودک شویم. در خون همه ماست. برای من که فقط یادآوری این مطلب است که چگونه از کودکی دوباره لذت ببرم.
واقعیت این است، مادران ما، ما را در آغوش گرفتند، به آرامی تکانمان دادند، با مهربانی سرهایمان را نوازش کردند، اما هیچ کدام از ما به هیچ وجه نوازش و آغوش به قدر کافی دریافت نکرده ایم، همه ما
میچ، خیلی بامزه و سرگرم کننده است. از آنجایی که من انسانی مستقل هستم، پس می بایست نهادم در مقابل همه این چیزها مقاومت می کرد - کمک گرفتن به هنگام پیاده شدن از اتومبیل، به هنگام لباس پوشیدن. کمی احساس شرم داشتم، چون فرهنگ ما به ما دیکته می کند که اگر خودمان قادر نباشیم ماتحتمات را پاک کنیم باید خجالت بکشیم. اما من این جمله را در نظر گرفتم، آنچه را که فرهنگ دیکته می کند، فراموش کن. من در زندگی ام بارها و بارها ست و فرهنگ را نادیده گرفتم. دلم نمی خواهد خجالت بکشم. چگونه می شود تحت تأثیر این مرحله از بیماری قرار نگرفت؟ چگونه می شود بدان اهمیت نداد؟
چگونه اش را می دانی؟ از شگفت انگیزترین مسیر.» چه مسیری؟
من شروع کردم به این که از وابستگی ام لذت ببرم. حالا دیگر از این که بقیه من را به پهلو برگردانند و روی ماتحتم کرم بمالند تا زخم نشود، لذت می برم. یا از این که پیشانی ام را تمیز کنند، و یا پاهایم را ماساژ دهند. از همه این کارها لذت می برم. چشم هایم را میبندم و غرق در لذت می شوم. این احساس برایم خیلی آشناست.
درست مانند بازگشتی دوباره به دوران کودکی. زمانی که کس دیگری تو را می شست، تو را به حمام می برد، تو را از جایت بلند می کرد، زیرت را تمیز می کرد. ما همه می دانیم چگونه باید کودک شویم. در خون همه ماست. برای من که فقط یادآوری این مطلب است که چگونه از کودکی دوباره لذت ببرم.
واقعیت این است، مادران ما، ما را در آغوش گرفتند، به آرامی تکانمان دادند، با مهربانی سرهایمان را نوازش کردند، اما هیچ کدام از ما به هیچ وجه نوازش و آغوش به قدر کافی دریافت نکرده ایم، همه ما