نام کتاب: سه شنبه ها با موری
موری دستمالی را درون دهانش فرو برد و با صدای بلند به شدت سرفه کرد، سرفه هایی مقطع و بریده بریده و خشک، او دست هایش را در مقابل خود تکان می داد - موری با چشمان بسته، و آن دستانی که مرتب حرکت می کردند، مانند افرادی به نظر می رسد که تسخیر ارواح خبیث شده اند - و من قطرات عرق را روی پیشانی خود احساس می کردم. با عکس العملی کاملا غریزی او را به طرف جلو هل دادم و با دست به پشت شانه هایش ضرباتی را فرود آوردم. موری دستمالی را درون دهانش فرو برد و خلطهایی متراکم و فشرده را از گلوی خود خارج کرد.
بالاخره سرفه کردن موری تمام شد. و او به طرف عقب افتاد، روی بالش های ابری، و شروع کرد تند و تند با دهان نفس کشیدن.
من درحالی که سعی داشتم ترسم را پنهان کنم، گفتم، حالت خوب است؟ رویه راهی؟ موری در حالی که انگشت لرزان خود را بلند می کرد، زیر لب گفت:
من... خویم. فقط یک لحظه صبر کن!»
هر دو ساکت و آرام نشستیم تا تنفس موری به حالت طبیعی بازگردد. قطرات عرق را روی پوست سرم احساس می کردم. موری از من خواست که پنجره را ببندم. در اثر وزش نسیم احساس سرما می کرد. فراموش کردم بگویم که دمای هوا هشتاد درجه بود.
بالاخره با صدایی زمزمه وار گفت: «من می دانم چگونه می خواهم بمیرم.» خاموش و آرام منتظر شنیدن بقیه کلامش شدم.
من می خواهم در آرامش بمیرم. در صلح و صفا، نه مثل این چیزی که الان اتفاق افتاد.
و همین جاست که رهاسازی وارد عمل می شود. اگر من در اوج یکی از این حملات شدید سرفه ای خود بمیرم - مثل همین حمله ای که الان

صفحه 120 از 216