کلمه هم در مورد آن حرفی نمی زنیم، زیرا از شدت ترس و لرز منجمد شده ایم؛ که اگر در آن مورد حرفی بزنیم، تکلیف رابطه مان چه خواهد شد.
اما راه حل پیشنهادی موری کاملا متفاوت بود. شیر آب را باز کن. خودت را با احساس شستشو بده. احساس هیچ آسیبی به تو نمی رساند. احساس فقط به تو کمک می کند. اگر ترس را کاملا در درون خودت جا دهی، اگر آن را مثل یک لباس قدیمی روی دوش خودت بیندازی، آن وقت می توانی به خودت بگویی، آهان، خیلی خوب. این فقط حس ترس است. من نباید اجازه دهم که ترس مرا کنترل کند. آن را نگاه می کنم تا بفهمم به چه دلیلی وجود دارد. »
مثلا همان مورد تنهایی را در نظر بگیر. تو خودت را کاملا رها می کنی، اجازه می دهی اشکهایت سرازیر شوند، آن را تمام و کمال احساس می کنی. و نهایتا موفق می شوی بگویی، آهان، خیلی خوب. این لحظه من بود با تنهایی، من از احساس کردن تنهایی نمی ترسم. اما اکنون می خواهم به خودم اجازه دهم که تنهایی را کنار بگذارم. می دانم که احساسات دیگری نیز در دنیا وجود دارند و من می خواهم آنها را هم تمام و کمال تجربه کنم. »
موری دوباره تکرار کرد: رها شواه موری چشمانش را بست و سرفه کرد. سپس باز هم سرفه کرد. و باز هم. و این بار با صدایی بلندتر.
به حدی شدید سرفه می کرد که نزدیک بود خفه شود، ظاهرة خلطهای متراکم در ششها داشتند سر به سر موری می گذاشتند، تا نیمه راه بالا می پریدند، سپس دوباره پایین می افتادند و نفس او را می دزدیدند.
اما راه حل پیشنهادی موری کاملا متفاوت بود. شیر آب را باز کن. خودت را با احساس شستشو بده. احساس هیچ آسیبی به تو نمی رساند. احساس فقط به تو کمک می کند. اگر ترس را کاملا در درون خودت جا دهی، اگر آن را مثل یک لباس قدیمی روی دوش خودت بیندازی، آن وقت می توانی به خودت بگویی، آهان، خیلی خوب. این فقط حس ترس است. من نباید اجازه دهم که ترس مرا کنترل کند. آن را نگاه می کنم تا بفهمم به چه دلیلی وجود دارد. »
مثلا همان مورد تنهایی را در نظر بگیر. تو خودت را کاملا رها می کنی، اجازه می دهی اشکهایت سرازیر شوند، آن را تمام و کمال احساس می کنی. و نهایتا موفق می شوی بگویی، آهان، خیلی خوب. این لحظه من بود با تنهایی، من از احساس کردن تنهایی نمی ترسم. اما اکنون می خواهم به خودم اجازه دهم که تنهایی را کنار بگذارم. می دانم که احساسات دیگری نیز در دنیا وجود دارند و من می خواهم آنها را هم تمام و کمال تجربه کنم. »
موری دوباره تکرار کرد: رها شواه موری چشمانش را بست و سرفه کرد. سپس باز هم سرفه کرد. و باز هم. و این بار با صدایی بلندتر.
به حدی شدید سرفه می کرد که نزدیک بود خفه شود، ظاهرة خلطهای متراکم در ششها داشتند سر به سر موری می گذاشتند، تا نیمه راه بالا می پریدند، سپس دوباره پایین می افتادند و نفس او را می دزدیدند.