نام کتاب: سه شنبه ها با موری
بدهی تا داخل آنها شیرجه بزنی، طوری که حتی سرت هم زیر آنها فرو برود. در این صورت تو معنی درد را درک می کنی، معنی عشق را، غم را. و فقط آن لحظه است که می توانی بگویی، آهان، خیلی خوب. من این احساس را تجربه کردم. معنی این حس را درک کردم. حالا باید برای لحظه ای از این حس جدا شوم »
موری کلامش را قطع و با دقت من را نگاه کرد. شاید می خواست مطمئن شود که من موضوع را درک کرده ام یا نه. او گفت:
من می دانم که تو فکر میکنی این موضوع فقط در مورد مرگ صدق می کند، اما این هم دقیقا مثل همان مبحثی است که من همواره برای تو تکرار می کنم. اگر چگونه مردن را یاد بگیری، چگونه زیستن را نیز فراخواهی گرفت.»
موری از لحظات دهشتناک خود سخن راند. لحظاتی که احساس می کرده سینه اش در محاصره شدید سرفه ها محبوس شده، و نمی دانسته نفس بعدی او از کجا خواهد آمد. لحظاتی خوفناک و مهیب. موری گفت که اولین احساسات أو ترس، وحشت و تشویش بوده است. اما به محض اینکه آنها را حس می کرده، به محض این که آنها را درک می کرده - تمام وکمال، با تمام جزییات و زیر و بمشان - ترس و لرز او را ترک می کرده و گرما وجودش را در بر می گرفته و در آن لحظه موری قادر به گفتن این جمله می شده: «آهان، خیلی خوب. پس ترس یعنی این. حالا از آن فاصله بگیر و دور شو.ه
من به این موضوع فکر کردم که در زندگی روزمره چقدر رهاسازی مورد نیاز است، به اوقاتی که احساس تنهایی می کنیم، حتی تا مرز گریه هم پیش می رویم، اما اجازه نمی دهیم اشکهایمان سرازیر شوند، زیرا اجازه نداریم گریه کنیم، گریه کار درستی نیست. یا به لحظاتی که از شدت اشتیاق ابراز عشق به معشوق خود در حال گرگرفتن هستیم، اما حتی یک

صفحه 118 از 216