نام کتاب: سه شنبه ها با موری
دوران کودکی. زمستان. تپه ای پوشیده از برف در حومه نزدیک شهر مان. من و برادرم سوار ہر سورتمه هستیم. او در قسمت بالایی، من در قسمت پایینی. چانه او روی شانه ام، و پاهایش پشت زانوهایم.
سورتمه زیر بدنهای ما روی باریکه راه های یخی هم چنان سر می خورد. وقتی از شیب تپه پایین می رویم، سرعت آن بیشتر می شود.
صدای فریاد یک نفر به گوش می رسد
اتومبیل!
اتومبیلی را می بینیم که از سمت چپ جاده دارد نزدیک می شود. جیغ می کشیم و سعی میکنیم که سورتمه را به طرف دیگری هدایت کنیم، اما تسمه های سورتمه کار نمی کنند، راننده به شدت دارد بوق می زند، او محکم ترمز می گیرد. ما هم همان کاری را انجام می دهیم که این طور مواقع همه بچه ها انجام می دهند: خودمان را از سورتمه پرت می کنیم بیرون. با آن کاپشن های کلاه دار مان درست مانند کننده های درختی شده ایم که دارند به طرف پایین قل می خورند، روی برش های سرد و نمناک. با خودمان فکر می کنیم، تنها شیئی که تا لحظه ای دیگر ما را لمس خواهد کرد، لاستیک سفت و سخت چرخهای اتومبیل خواهد بود. فریاد می کشیم: «115هه ۵۰
۹ . ۵۵ ما به شدت وحشت کرده ایم. هم چنان قل می خوریم، دنیا مدام در حال چرخش است؟ وارونه، طبیعی وارونه، طبیعی.

صفحه 111 از 216