نام کتاب: سه شنبه ها با موری
و به این ترتیب او مبارزه و مقاومت کرد. او در کشور اسپانیا - محل سکونت اش - با بیماری به مبارزه برخاست، با کمک داروهایی تجربی آزمایشگاهی که هنوز صحت اثر آنها اثبات نشده بود - دارویی که نه تنها آن زمان، بلکه اکنون نیز در امریکا پیدا نمی شود. او برای درمان بیماری خویش به همه نقاط اروپا سفر کرد. پس از گذشت پنج سال، داروها اثر خود را بخشیدند و سرطان را به سمت بهبودی راندند.
این خبر خوبی بود، و اما خبر بد: این که برادرم به هیچ وجه دلش نمی خواست من - نه تنها من، بلکه هیچ یک از اعضای خانواده را ببیند هرچقدر تلاش کردیم که با او ارتباط برقرار کنیم و او را ملاقات کنیم، أو ما را به عقب پس زد و اصرار ورزید که او باید به تنهایی بیماری اش را بهبود بخشد. ماه ها پشت سر هم میگذشتند، بدون این که حتی یک کلمه از او خبری دریافت کنم. مدام روی پیغام گیر تلفنی اش برایش پیغام میگذاشتم، اما پیغام هایم کماکان بی جواب می ماندند. از فرط احساس گناه داشتم خودم را میکشتم، زیرا احساس می کردم که باید برای او کاری انجام دهم. و ناخود آگاه با احساس خشم و عصبانیت نسبت به برادرم و رفتار او، یعنی نفی کردن ما، احساس گناه هم را تقویت می کردم.
و به این ترتیب بود که بار دیگر سفت و سخت تر به کارم چسبیدم. شیرجه زدم وسط کار. کار کردم و کار کردم، زیرا فقط به هنگام کار بود که می توانستم احساسم را کنترل کنم. کار کردم. زیرا کار تنها گریز منطقی، و تنها واکنش معقول بود. هر بار که به آپارتمان برادرم در اسپانیا تلفن می کردم و صدای پیغام گیر تلفنی او را می شنیدم – دیگر به زبان اسپانیایی صحبت می کرد و این نشانه دیگری بود از اینکه تا چه حد روابط عاطفی و عاشقانه ما تیره و تار شده بود گوشی تلفن را می گذاشتم و بیش از پیش خودم را در کار غرق می کردم.
شاید این یکی از دلایل کشیده شدن من به سمت موری باشد. موری

صفحه 109 از 216